دیر و دور

هالک مُرد!

يكشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۴۷ ب.ظ
گوشت بود. اندازه ی یک بند انگشت. چشم هاش باز نمی شد. مادرش از لانه انداخته بودش بیرون. تحویلش هم نمی گرفت. برداشتیم و خودمان بزرگش کردیم. دانه های ارزن را می ریختیم کف سینی و با ته لیوان استیل آرام می کشیدیم بهش که پوست نازک روی دانه ها کنده شود. دانه های بدون پوست را جمع می کردیم توی یک استکان. کمی آب بهش اضاف می کردیم و بعد دانه دانه با دست خودمان ارزن می گذاشتیم دهانش. آن موقع آبجی ها هنوز نرفته بودند خانه ی بخت. محمد حسین به دنیا نیامده بود. محمد مهدی به دنیا نیامده بود. علیرضا به دنیا نیامده بود. راستی، مرغ عشق مگر چند سال عمر می کند؟

هشت سالِ پیش، یکی به جمع خانواده ی شلوغ ما اضاف شد. کم کم پر درآورد. نمی شد حدس زد چه رنگی ست. بالغ که شد فهمیدیم غالب بدنش سبز است. با رگه های مشکی و کمی هم آبی کاربنی کنار نوکش. دختر بود و حسابی هم بغلی شده بود. روی شانه ی ما جاش بود. گرسنه که می شد گردنمان را نوک می زد و می فهمیدیم گرسنه ست. وقتی می خواست دوش بگیرد می رفت روی شانه ی مادر که توی آشپزخانه بود و خودش را می کشید سمت شیر آب. با هیچ نری جفت نمی خورد. از مرغ عشق ها می ترسید. از آدم های غریبه هم می ترسید. فکر می کرد آدم است. کم کم پرواز کردن یادش رفت. با خودش می گفت اگر آدم ها نمی توانند پرواز کنند خب لابد او هم نمی تواند. همین باعث شد بیشتر به ما نیازمند شود و احساس می کنم بدش هم نمی آمد از این اتفاق.

بار اول که مریض شد دلیلش را نفهمیدیم. رفته بودیم خارج از شهر و یکی دو روز بعد که آمدیم دیدیم پرهایش را پف داده و گلویش بزرگ شده و غذا نمی خورد و اگر هم بخورد بالا می آورد. اخوی بردش دامپزشکی. منشی ازش پرسیده بود اسم حیوانت چیست و حمید آقا بدون اینکه فکر کند گفته بود هالک! منشی ذوق کرده بود از اسم هالک برای یک مرغ عشق سبز. حمید آقا با هالک و دو تا شیشه مولتی ویتامین برگشته بود خانه. یک ی دو روز بعد خوب شد. بار دوم و سومی که این اتفاق افتاد فهمیدیم هالک چرا مریض می شود. تنهایی!

حیوان لوسی بود. به قدر دخترها ناز داشت. زیر گلوش را باید نوازش می کردی، باید باهاش بازی می کردی، باید می گذاشتیش روی شانه ات، باید بوسش می کردی ...

رفت. همین امروز صبح.

خانه تا یک ساعتی سکوت بود و هق هق. بعدش ولی اوضاع به قرار سابق برگشت. خانه ی پدری، بدون هالک هم خانه ی پدری ست. ظرف آب و غذایش هنوز اینجاست. جای خوابش هم -پلیور من که سال هاست روی در کمد دیواری افتاده - . صداش هم پاری وقتی از نمی دانم کجا می آید. لباسم را نگاه می کنم. جای دندانش روی آستین های لباسم مانده. از لباس های نخی خوشش می آمد. می جویدشان. می روم سمت آینه. خیره می شوم به شانه ام. جایش خالیست.
  • رضا پیران

نظرات (۱۳)

  • واقعیت سوسک زده
  • مرغ عشق ها از تنهایی می میرند ما آدمها چرا زنده ایم پس ؟!

    پاسخ:
    پوست کلفتی!
    بقای عمر باقی عزیزان 
    چقدر غمناک بود:(((
    کل شی هااااالک الا وجهه!
    پاسخ:
    عالی! عجب پر مایه! کیفور شدم
  • دخترِ انـــــــــــار

  • حسِ روزی که خرگوشِ لوسِ من از تنهایی مُرد..
  • ...:: بخاری ::...
  • هیچوقت از هیچ حیوان خانگی خوشم نمی امد. ب همین دلیل.

    سلام کاکو.

    من هم یادم است. من آن موقع سرباز بودم. البته قبل تر هم آمده بودم خانه تان گمانم. از من هم نمی ترسید ها... بگذار داستانی هم من دارم برات تعریف کنم...

    پاسخ:
    سلام اخوی. یه جور خوبی دوس دارم بهت بگم اخوی. زیاد این واژه رو استعمال نکرده م، برا همین بکارت داره :)

    1. خب برف زیاد می آمد. یعنی قبلا این طوری بود. حالا کم تر می بارد. بعض اوقات اندازه ی موی صورت یک زن آرایش نکرده بعدِ مرگ شوهرش هم کم تر می نشیند روی زمین... یک سالی که برف آمده بود تا زانو، همین حوالی دیگر، یک نوعی از پرنده های مهاجر می آمدند از سرما جلو خانه ی ما می نشستند. روی ایوان هم می آمدند. اندازه شان قدر یک گنجشک بالغ بود. رنگ های غریبی داشتند. شاید مثلا از راسته ی سهره ها بودند...چه می دانم. مادر براشان دانه می ریخت روی ایوان، آن گوشه، که مثلا با خاطرِ ایمن و بی هراس از رفت و آمد بنشینند غذا تناول کنند. یک برادر بزرگه ای داریم که بعض وقت ها رگ شیطنتش بدجور می زند به سرش. آن روز برفی که هنوز هوا ابری بود و تکه پاره ابر می بارید روی زمین، هوسش می گیرد یک گوله ی برفی درست کند و خوبِ خوب سفتش کند و کمی هم آب بهش بیندازد که هم سنگین شود و هم کاری تر و پرت کند سمت پرنده های خوشگلِ بی آزارِ خنگ.

    2.خب حقیقتا مخ ریاضی و فیزیک فوق العاده ای دارد و همیشه هم یک چیزی اختراع می کرد. من نمی دانم اگر فیزیک و ریاضی به درد کشتن نخورد به چه دردی می تواند بخورد. با همان محاسباتِ عددی و اندازه گیری سرعت پرتابه و فیزیک مریام و قطعا اندازه ی گیری ضریب خطای پرتاب و همه ی آن چیزهایی که بلد بود چنان گوله ی برفی را پرت کرده بود که یک از همان سهره ها کله پا شد. من که ندیدم ولی احتمالا اول از ضربه شوکه شده پرنده و بعد که به خودش آمده بیچاره دیده که بالش زخمی است و خواسته خودش را بیندازد توی پرچینی چیزی که ... بله این طوری شد که بسیج شدیم برای مداوای پرنده ای که خودمان زده بودیمش... به هر طریق مداوا شد و باهاش انسی به هم زده بودیم... زیبا بود و وحشی. چیزی که مجبور بودی از پشت پنجره به فاصله ی ده دوازده متر نگاش کنی حالا جلویمان توی گل های خانه بالا پایین می پرید و پر می کشید و سرحال می آمد تا روزی که وقتش برسد. بهار دیگر خودش را نشان داده بود و نمی توانست رخ بپوشاند... یک روزِ سوت و کورِ بهار که صدای گنجشک ها پیچیده بود توی حیاط خانه پرید و رفت. اصلا براش مهم نبود که ما آن قدر باهاش انس و الفت داشتیم. رفت. یعنی تمام روح وحشی اش را حفظ کرد بود برای روز مبادا...و آن روزِ مبادا رسیده بود...

    پاسخ:
    وحشی ام هاتفِ آل مجم، وحشی ...
    متوجه شدی رنگ وبلاگ هامون شبیه همِ؟
    پاسخ:
    هوم :)
    کبوده ...
    چه خبره
    چرا اینقدر طولانی
    اصلا حالش ندارم
    متاهل شدی ، ادبیاتت متاهلی شده ها...
    پاسخ:
    نه بابا، جدی؟ بی ادبیات شده م فکر می کنم. غم نان، کاش بدانی غم نان یعنی چه؟ :)

  • بهارنارنج
  • وحشی بود و رفت اصلا توجه نکرد باهاش مانوس شدیم
    رفت و هممونو بیحال کرد
    خونه پدری هنووز خونه پدریه
    قفسش هنوز هست
    ولی گوشه ناخنم که نوک زده هنوز ردش هست
    هنوزم انگار سر صبح تو گرگ و میش هوا صداش میاد
    از کجا نمیدونم
    ولی همه خونه صداشو میشنون
    پاسخ:
    :) بهار نارنج میشه اولی یا دومی یا سومی؟

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی