دیر و دور

خاکستری

دوشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۴:۳۱ ب.ظ

نرگس را بیشتر از همه دوست دارد. نرگسی های کازرون تازه به شیراز رسیده. نو برش را آورده اند. دیر متوجه ش می شوم برای همین پایم را محکم فشار می دهم روی پدال وسطی. چرخ های ماشین جیغ می کشند و بوی لاستیکِ کشیده شده به آسفالت بلند می شود. هفت بسته اش را می خرم. عادت عجیبی به استفاده از عددهای سوگلی دارم. سه، هفت، دوازده، چهل، هفتاد، صد و ده. یادم است یک پروژه ی زحمت دار را عوضِ دویست، صد و ده بستم؛ تهش من راضی بودم، طرفِ مقابل خر کیف. 

بسته ی بزرگ نرگس را قبل از پیاده شدن رو به رویم می گیرم. تازه است. سرِ حال. کیفور. مست. صورتم را فرو می کنم لای نرگسی ها و نفس عمیق می کشم. کش دار و طولانی. بوی عجیبی دارد. قابل رقابت با شمعدانی، با نعناع، با خاکِ باران خورده، با تو حتا! این طور وقت ها زبانِ آدم باید به ذکری بچرخد. ناخودآگاه بین نرگسی ها زمزمه می کنم ای جان، ای جان، ای جان. و که هست که نداند "جان" مرجعی جز حضرت حق ندارد. جان، نامِ دلبرانه ی خداست وقت های هیچ آداب و ترتیبی نجُستن. 

مربع

پنج روز می گذرد. فردای همان روز به دلایلِ نامشخص اما قابل حدس، گلو دردِ شدیدی گرفتم. مرض چنگ زده بود به گلوم، جوری که آب دهانم فرو نمی رفت. بدنم ضعیف شد. افتادم توی بستر. زار، نزار، بیمار، یا رب ارحم ضعف بدنی و رقت جلدی.

پنج روز می گذرد. به لطفِ حضرتش، دوباره زندگی دمیده شده به کالبدم. جان گرفته ام. خودم را از بستر جدا می کنم و می کشم تا آینه قدیِ کنارِ درِ ورودی. به خودم خیره می شوم. موهایم چرب و کثیف شده. صورتم لاغرتر از قبل. چشم هایم خمارتر. قدم خمیده. دست هایم آویزان. بوی عنبر نسارا گرفته ام بس که دود کرده ام توی گوشم. وضعیتِ قابل تعریفی نیست. این طور وقت ها زبان دوباره به ذکر می چرخد. البته بعضی ذکرها بدون حرکت لب و زبان ایراد می شوند. آهِ کش داری می کشم. سرم را از آینه بیرون می آورم. رویم را که بر می گردانم گلدانِ بلوریِ رویِ میزِ ناهارخوری قاب می شود توی چشمم. نیمی از نرگسی ها خشک شده اند و آبِ کف گلدان زرد شده. شاخه های خشک را جدا می کنم. قبل از اینکه رهایشان کنم توی پلاستیکِ سیاهِ زباله، آه می کشم. کش دار و طولانی. با خودم زمزمه می کنم کل من علیها فان.

  • رضا پیران

نظرات (۳)

  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • چه قدر خوب که باز نوشتید.
    زان به تاریکی گذاری بنده را
    تا ببیند آن رخ تابنده را...

    مریضی گاهی یه تواضع خوب به آدم می ده...
    آقا ما هنوز که هنوزه با *خریت* ت داریم حال می کنیم !
    پاسخ:
    ای خریت چه نعمتی بودی، منِ خر قدرِ تو ندانستم :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی