دیر و دور

طبقه بندی موضوعی

مثل همه واقعیت های باورنکردنی دنیا

چهارشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۳۳ ق.ظ
مثل کسی که روی صندلی آخر سینما نشسته و خیره شده به تیتراژ پایانی فیلم و پرده ای که اسم ها از سر و کولش بالا می روند و باور نمی کند همه چیز تمام شده. چراغ ها روشن می شود. آدم ها از روی صندلی بلند می شوند، سالن خالی می شد و او هم چنان خیره شده به پرده ای که دیگر هیچ اسمی از سر و کولش بالا نمی رود. 
مثل پسر بچه ای که بادکنک قرمزش را چنان محکم بغل کرده و فشار داده که ترکیده. پسرک چند دقیقه هاج و واج با دست های حلقه شده سر جایش خشک شده. بعد رفته همه ی تکه های بادکنک را پیدا کرده، گذاشته کنار هم و آنقدر بهش خیره شده که گریه اش گرفته.
مثل سولماز وقتی رسیده به نعش گالان. زانو زده کنارش. شانه های گالانی اش را محکم تکان داده و گفته جواب بده لعنتی، جواب بده.
مثل تو
که به رفته ی او ‌خیره شده ای
و باور نمی کنی!

پ.ن:
این تو، او، من و همه ی ضمیرهای عاشقانه ی «دیر و دور» شاید حقیقت داشته باشند اما نه عینیت دارند، نه واقعیت. بی خود دنبال گرفتن مچ این کلمات نباش. نه خودت را اذیت کن نه من را ...
  • رضا پیران

نظرات (۴)

  • פـریـر بانو
  • بهت هنگامهٔ از دست دادن...
  • زنبورِ ملکه
  • مثل وقتی که با حیرت به این فکر می‌کنم که در آستانه ۲۳سالگی‌ام و تمامِ تمامِ تمامِ فرصت‌هام رو تا اینجا سوزوندم... 
    واقعا بعد از این حیرت این بهت چه میشه کرد؟
    پاسخ:
    میشه هوف کرد. از زمین بلند شد. خمیده خمیده باقی این مکافات رو زندگی کرد ...
    خاموش میخونمت
    ادامه بده لطفا
    من همونم که با *خرییتت* دارم هنوز کیف می کنم!
  • انـ ـــار
  • زیبا می نویسید


    مثل قدیم....

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی