دیر و دور

۵ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

بدی وبلاگ شخصی با اسم واقعی این است که احتمالا هر کسی که می شناسدت میتواند به راحتی اسمت را سرچ کند و بیاید ببیند مثلا امروز که هر کاری کرد نخندیدی چه مرگت بوده!

خوبی وبلاگ شخصی با اسم واقعی این است که احتمالا هر کسی که می شناسدت میتواند به راحتی اسمت را سرچ کند و بیاید ببیند مثلا امروز که هر کاری کرد نخندیدی چه مرگت بوده!

پ.ن:

به قدر تفاوت بین همین خوبی و بدی آشفته ام، نگرانم، گیجم. مخیل مانده میان خواسته ناخواسته ای که آخرش هم نمیفهمم نعمتت بود یا نقمتت. فرقش همین عین است که بگیری، گردش کنی، دوتا نقطه بگذاری بالاش و خلاص. به خودت قسم ناشکری نمیکنم. از خودم شاکیم. از خود کوچکم. بغل باز کن حضرت دلبر. راضی نشو این ته مایه دلتنگی را حرام سوز سرد شیراز کنم.

ترسم از ضعف به گوشت نرسد فریادم

پنجشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۴، ۰۸:۰۲ ق.ظ

اللهم، خدا جانم، عزیز دلم، فدات بشم، ان حال بینی و بینه الموت، الذی جعلته علی عبادک حتما مقضیا، فأخرجنی من قبری [از اینجا به بعد را حماسی بخوانید، سینه سپر کرده، حتا گاهی جا دارد با مشت بکوبید به قفسه ی سینه که صداش عالم را بردارد، حکماً اول به گوش حضرت صاحب می رسد] موءتزرا کفنی، شاهرا سیفی، مجرّدا قناتی، ملبیا دعوت الداعی فی الحاضر و البادی ... خب جان دل؟ خب حضرت دلبر؟ خب؟

.

پنجشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۱۷ ق.ظ

فاصله ی جنون به قدر اشک هایی ست که صبح می ریزد و تو وصله اش می کنی به کربلا که قیمتی شود و خنده هایی که شب همه ی شهرک را پر می کند. 

پ.ن: حاصلش می شود یک لبخند محو و کمی کج کنج لب که احتمالا حالا حالاها پاک نمی شد.

توی پرانتز (هنوز هم دلم کوچک است، با یک غوره سردیش می شود و با یک مویز گرمیش. تو ببخش حضرت دلبر اگر به ناشکری گذشت به قدر نفسی حتا)

میشه بسّه؟!

چهارشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۴۶ ب.ظ

وقتی من اشتهایی به خوردن ماست موسیر و کوفته و آبگوشت با نان تازه و سیب زمینی سرخ کرده نداشته باشم، یعنی حالم خیلی بد است، بفهم!

پ.ن: سطح دغدغه ی ما هم گیر کرده توی شکممان و ... لااله الا الله!


• احتمالا نظرات تأیید نشود، لااقل تا چندی!

دارم هوای گریه. خدایا، بهانه ای!

سه شنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۲۵ ب.ظ

نمی دانم آدمیزادها این طور وقت ها چه عکس العملی از خودشان نشان می دهند اما من همیشه ی این بیست و چند سال، تحت تأثیر عمیق ترین وقایع زندگی ام تنها سکوت کرده ام! عمر است که عین برق و باد می گذرد. زندگی ست که هی جدی تر و خشن تر می شود.

زندگی ما بچه های بعد از فوت امام گرچه گاهی خاکی بود و گاز نداشت و بوی نفت می داد و کوپنی بود و صف طولانی نان و حسرت کودکی قاطی اش کرده بودند اما آرام بود. یک آرامش خفه کننده. نه جنگ را درک کرده بود نه اتفاقات منطقه و جهان کفر و حق را این قدر قابل لمس روبروی هم قرار داده بود. ما بچه های از نیمه ی شصت به این طرف یک جورِ بی رحمانه ای آرام بودیم. خانواده ی ایران، حالا، بعد از فتنه های اوایل انقلاب و مدرسه ی جنگ، خسته از این مسیر تازه شروع شده، نشست به عیش از وصال. مرد می گفت وصال تازه اول حرکت است. نه این که در حرکت عیش نباشد اما هدفِ وصال، نشستن و به بوسه زندگی گذراندن و خور و خواب و کسب روزی برای ادامه ی این چرخه نیست. مرد می گفت زوجی اختیار کردی، فکرت نرود سمت این که خودت را وسیله ی رفاه او قرار دهی و او را وسیله ی رفاه خود تجسم کنی. زندگی هدفش رفاه نیست، کمال است که اصلا گاهی رفاه در جهت عکس کمال قرار می گیرد و پاری وقتی هم جهت. مرد می گفت من می گویم ازدواج، تو بخوان انقلاب، تو بخوان انتخابات، تو بخوان کار و کسب درآمد، تو اصلا بخوان خود زندگی با همه ی چاله چوله هاش.

دارم بزرگ می شوم. عمر است که عین برق و باد می گذرد. زندگی ست که هی جدی تر و خشن تر می شود. دنیاست که هی بیشتر، هی بلندتر و هی مظلومانه تر فریاد می زند و من، عادت کرده ام به آرام بودن. کوچه های شهر دارد رنگ شهادت می گیرد. دیروز یکی می گفت دارم میروم که انتقام سیلی زهرا بگیرم و امروز پیکر بدون سرش برگشت. شیخ را گردن زده اند. تیغ برداشته اند و عربده می کشند. زالو انداخته اند به خون بشریت. از زیر خاکستر آتش زبانه کشیده. جنگ پنهان نظام سرمایه داری دارد آشکار می شود. دنیا را آب برداشته و من را خواب. نمی دانم آدمیزادها این طور وقت ها چه عکس العملی از خودشان نشان می دهند اما من همیشه ی این بیست و چند سال، تحت تأثیر عمیق ترین وقایع زندگی ام تنها سکوت کرده ام! همین؟ سکوت؟