دیر و دور

۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

یادآوری عمومی امور شخصی!

جمعه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۳۴ ب.ظ

.

جمعه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۲۳ ب.ظ

زن یعنی موجودی که اگر قرار باشد این ساختمانِ بلندِ باد انداخته به سینه را  -که به اختصار نامش مرد نهاده اند- متلاشی کند، دقیقا بلد است کجاش بکوبد!


توی پرانتز (شاید نظرات تأیید شد من بعد)


بزرگ شدی بچه!

سه شنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۳۳ ق.ظ

گوش نمی کنند این روزها که من هنوز به کمال، کودکی نکرده ام. گوش نمی کنند این روزهای ملامت، این روزهای سرزنش، این روزهای اخم و تَخم، گوش نمی کنند این روزهای آقا بالاسر که اصرار دارند ثابت کنند من بزرگ شده ام!

قسم جلاله!

دوشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۴۴ ب.ظ

آدم ها خودشان را پشت حرف هایشان پنهان می کنند. همه ی خودشان را به غیر از چشم ها.

پ.ن: به برق چشم هام قسم، دوستت دارم!

همان بهتر که زندگی یک آپشن بزرگ کم دارد!

دوشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۱۶ ب.ظ

زندگی یک آپشن بزرگ کم دارد. یک شیشه ی مربایی که برداری حال خوبه هایت را بریزی توش و روی سرش پارچه ی گل دار بکشی تا خوب چفت شود.

پ.ن:
بعد، یک روزِ خسته، درِ شیشه را باز کنی. حال خوبت هی چرخ بخورد، هی چرخ بخورد، هی چرخ بخورد و آرام نگیرد. تو آه بکشی. حال خوبت آه بکشد. بیاید بنشیند کنارت. تو بگویی جا برای دو نفر نیست. حال خوبت ریز بخندد. تو بغض کنی. حال خوبت نام کوچکت را زمزمه کند. تو بغض کنی. حال خوبت سرش را بگذارد روی شانه ات. موهاش بریزد روی کمرت. تو بغض کنی. حال خوبت بشکن بزند، بلند شود همه ی طول اتاق را لی لی کند و بخواند. شیش و هشت بزند و قر بیاندازد به کمرش. خوب که چرخید و عشوه آمد خسته شود. سرش را بیاندازد پایین و خیلی آرام برود توی شیشه ی مربایی و تو گریه کنی.

.

يكشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۴، ۰۶:۰۲ ب.ظ

- نمی ترسی؟
+ نه! از چی باید بترسم؟!
- از این که نمی ترسی!

پ.ن: ترس داره والله

بی قرار

شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۴، ۰۴:۰۰ ب.ظ

نشسته ای رو به روم و خیره شده ای به چشم هام که یعنی حرفم را پس بگیرم! من لجبازم. سر حرف خودم هستم. گفته بودم پاییز که تمام شد می روم. بار و بنه جمع کرده بودم حتا. به قدر یک کف دست حلوای خرما، یک دست لباس گرم و هفت هشت قطره از عطر یاس بیست و چهار که به چه بدبختی گشتم اصلش را پیدا کردم و برایت از مشهد سوغات آوردم. یادت هست؟ گفتی من خودم یاسم. زدی سر پوزم! خندیدم. گفتم برگ سبزی ست تحفه ی درویش. ناز کردی که زیره به کرمان میبری آقا ... هعی ... روزگار است که عین برق چشم هات که نفهمیدم کی و چطور دیوانه ام کرد می گذرد و نمی فهمم کی و چطور این همه سال گذشت و گذشت. گفته بودم پاییز که تمام شد می روم. گفته بودم ولی انگار تو باز هم باورت نشده بود. مثل همه ی وقت هایی که می گفتم نباشی دق می کنم و تو نبودی و من دق کرده بودم. مثل وقتی که حاج خانم گفت به پای هم پیر شوید و من گفتم بیا به پای هم پیر شویم و تو فکر کردی پیر شدن یعنی سفید کردن مو و چروک کردن زیر چشم و ترسیدی از این همه سال نیامده و ندیده و گفتی قبول نیست و زدی زیر بازی و به خیالت فقط بازی بوده. من صبور روزهای نیامده بودم، تو نگران روزهای رفته...

داشتم از پیچ خیابان اول می گذشتم که فکرش به سرم زد. چنار کنار خیابان را که دیدم گفتم وقتی همه ی برگ هایش زرد شد می روم. بیشتر بهش نگاه کردم. دیدم چند تا برگ زرد و نارنجی دارد. ترسیدم. همان موقع گفتم نه، نه، از اول. بعد تمرکز کردم و گفتم همه ی برگ هایش که افتاد می روم. دیروز آخرین برگش هم افتاد. باید بروم. نروم به قانون طبیعت بر می خود. تو همیشه فکر می کردی این ها خرافات است و من با چه هیجانی سعی داشتم به تو ثابت کنم خرافات نیست و آدم باید پای قرارهایش بایستد. حتا اگر قرار با یک چنار و برگ هایش باشد. حتا اگر قرار و مدار با موهای سرش باشد. گفته بودم بیا به پای هم پیر شویم. چقدر هم عشوه آمدی اما سر آخر قبول کردی. دستت را که گرفتم سرد بود. می لرزید. خوشم آمد. گفتم بیا قرار بگذاریم. گفتی نشنیده قبول. داغ بودی. دستت را که گرفتم داغ شدی. گفتم دست های من گرم است و دست های تو سرد. هر وقت دست های تو گرم شد و دست های من سرد یعنی وقت رفتن است. قبول؟ نباید قبول می کردی. به خیالت از این قرار و مدارهای بچه مزلف هاست. من پای قرارم می ایستم. حتا اگر خریت باشد. این را وقتی بهت گفتم که خانم جان فوت کرده بود و من سه شبانه روز از کنار قبرش تکان نخوردم. تو سه ساعت بیشتر دوام نیاوردی. به اصرار من رفتی. شب اول توی چشم هات اشک بود. شب دوم یک چیز سرد خاکستری و شب سوم توی چشم هات خون دویده بود. عصبانی شده بودی. گفتی لااقل بیا آبی به تنت بزن و برگرد. گفتم همچین قراری نداشتیم. گفتی گور بابای قرار و مدار. بهم برخورد. من اگر بودم به توی سه روز معتکف شده کنار قبر مادرت نمی گفتم گور بابای قرار و مدار. گفتی ببخشید. گفتم من پای قرارم می ایستم. حتا اگر خریت باشد. آمدی توی بغلم رها شدی. بی خیال خاک سرد گور که می نشست روی چادر سیاهت...

آمده ای توی بغلم رها شده ای. بی خیال خاک سرد گور که می نشیند روی چادر سیاهت. لبخند می زنم. تو اما گریه امانت نمی دهد. دست می کشی به حروف تراشیده شده، به گودی "ر" به نقطه ی "ض" به قامت خراشیده ی الف. دست هات گرم است!

بی تابم!

يكشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۳۵ ب.ظ

نه، نه، برای این فکرها وقت نداری. دست دلت را بگیر، ببندش قد سینه ات که بی خودی بی تاب نشود و راست شکمش را نگیرد و نرود آن دورتر ها. دل است، زبان نفهم، لاابالی. حکما تا امروز رهاش کرده بودی که بی تربیت شده. بیخ خِرش را بگیر بچسبانش به دیوار و محکم توی صورتش بگو بس کن. عیب ندارد اگر گریه اش هم بگیرد. دل نازک نارنجی الان هم تنگ و گشاد نشود فردا وسط معرکه کار دستت می دهد. همین حالا بگیر بکوبش زمین شیره اش در بیاید. بشکند هزار تکه شود هر تکه هزار ترک. گریه کن مرد. برای دل خودت اشک بریز بلکم خدا رحمش گرفت.

پ.ن:

یک روزی کبریت می زنم تمام این کلمات سر به هوا را خاکستر می کنم، می سپارم باد که راست شکمش را بگیرد و برود هر کجای این عالم که خواست تنگ و گشاد شود.