دیر و دور

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

عنوان ندارد!

دوشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۱۶ ق.ظ

تقصیر این واژه های ساده ی سردرگم است که هیچ معادلی برای مرد پشت پنجره ی اتاق ندارند وقتی زل زده به چراغ زرد توی کوچه و سعی می کند تکه های ریز خاطراتش را لبخند بزند اما گاهی چیزی تا نزدیک پلکش را خیس می کند و بی هوا سر می خورد روی گونه اش و بین انبوه تارهای باری به هر جهتی صورتش گم می شود.

مال کدام باغ اناری؟!

شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۵۲ ب.ظ

توی دیوار آگهی زده : معاوضه ی نر پرتقالی مست !

پ.ن:

ماده را جدا می کنی و می بری جایی که نر فقط صداش را بشنود. نر تنها می شود. کز می کند. خوب که غمگین شد، دهن می زند. چه دهنی ... ریز می خواند، اوج می رود، چه چه می زند، سوت می کشد، فریاد، نعره ...

عنوان ندارد!

شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۲ ق.ظ
_ چشماتو ببند ... حالا باز کن !
_ وااااااااااای ، قلبته؟! مرررررررررسی !

برسد دست او که ...

جمعه, ۱۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۶:۴۰ ب.ظ

حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد ...

پ.ن:

اصلا مهم نیست من شاعر نیستم. اصلا مهم نیست از آخرین شعری که گفتم چند ماه می گذرد. اصلا مهم نیست چند تا غزل نیمه رها کرده دارم. اصلا مهم نیست از من تا تو چه فاصله ی بعیدی ست... مهم این بغض لعنتی چسبیده به اینجام هست. مهم این حس حسادت خفه کننده است برای شنیدن یک آفرین از لب تو. ته کلام اینکه می دانم خودم که هیچ، نامه ام هم به کوی شما نمی رسد که نمی رسد و این را هم می دانم نرسیدن من و این نامه از همت نداشته ی خودم است که گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه نیست! اما می دانی؟ دل است دیگر! می گیرد. مچاله می شود. بغض می کند. می رود یک گوشه می نشیند آه می کشد بلکم بیایی دست بکشی سرش. بچه ست. بزرگ نشده. تو ببخش حضرت آقا.

جای بلاگفا بنویسید او!

جمعه, ۱۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۲۶ ب.ظ

به بلاگفا برنمی‌گردم، گرچه دلم برایش تنگ می‌شود. به بلاگفا برنمی‌گردم گرچه دلم برایش قنج می‌رود. به بلاگفا برنمی‌گردم حتا حالا که آدم شده، حالا که سلام کنی علیک سلام می‌دهد، حالا که زور می‌زند برگردم اما، من، به بلاگفا، بر، نمی‌گردم. بچه تخس‌ها را دیدی؟ لج می‌روند. لج رفته ام و هی زیر لب زمزمه می‌کنم "از گوشه‌ی بامی که پریدیم، پریدیم" بی‌خودی عشوه می‌آید. بی‌خودی ناز می‌کند. بی‌خودی هی خاطرات نمی‌دانم کِی را ورق می‌زند و هی صدای دو رگه اش را کوک می‌کند که گل در بر و می در کف و معشوق ... برو، برو رفته‌ی تا هنوز نیامده، برو رفته‌ی همیشه، رفته‌ی حتا، رفته‌ی هرگز... بگذار خیال کنم پریشان قصه‌ی آمدنت خواب بوده. عجله نکن. نترس. دوباره دور و برت شلوغ می‌شود. دوباره یادت می‌رود. دوباره کنار همه‌ی خنده هایت چال می‌افتد. دوباره آهسته می‌آیم سر بزنگاه، سر کج می کنم به برو بیایت، پوزخند می‌زنم، می‌گویم از اولش هم نبودی و می‌روم ...

این کارا فقط از تو برمیاد :)

سه شنبه, ۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۳۳ ب.ظ

درست همان وقتی که خیال میکردم الان است که سرم منفجر شود و مغزم بچسبد به در و دیوار این اتاق کار لعنتی خسته کننده. درست وقتی که سینه ام آن قدر تنگ شده بود که به سختی نفس می کشیدم. درست سر بزنگاه، وقت فریاد، ته خستگی، اوج ناامیدی، اپلیکیشن باد صبای تلفن همراهم با صدای روح الله کاظم زاده گفت الله اکبر. به تشر هم گفت، کمی هم اخم کرد و گفت اما دست هاش باز بود که یعنی بیا، که یعنی عزیز من، بنده ی بی چاره ی من، چاره منم، بغل من نیایی مغز کوچک و دل نازکت می ترکد ...

پ.ن:

آنقدر آرام شدم، آنقدر زلال شدم، آنقدر عشق کردم که تا همین حالای چند ساعت از نماز ظهر گذشته هم لبخند از روی لب هام پاک نمی شود :)