دیر و دور

۱۰ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

آتش، بدونِ دود نمی شود، جوان بدون گناه

چهارشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۴۲ ب.ظ

لعنت به آتش بدون دود که طعمش آنقدر کهنه و غریب و ناب بود که یقین کرده ام تا سال ها نمی توانم چشم به رمان دیگری باز کنم. آن هم چشمی که از شیطنت و هیجان برق بزند. مگر دری به تخته ای بخورد و از این میان نفس کشی قد علم کند. و تازه کدام علاقه است که بتواند جای عشق اول را بگیرد؟  

پ.ن:

هِی تو، توی عزیز، مختاری که جای آتش بدون دود، نام خودت را بنویسی و جای رمان ... من مانعت نمی شوم.

الهاکم التکاثر

يكشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۳۲ ق.ظ

بعد از حدودِ دو ساعت وب گردی، از وبلاگِ فلان رفیق تا اینستاگرام و عکس ها و متن ها، انگار که از یک سفرِ طولانیِ خسته کننده برگشته باشم، هوفـــــــــی می کشم و پخش می شوم روی صندلی. چند دقیقه ای تا دویِ نیمه شب مانده. به هوای طراحیِ پروژه های عقب افتاده بیدار مانده ام و حالا که سر بلند می کنم یکی شان هم انجام نشده. خدای من، این همـــه کثرت ... سعی می کنم ذهنم را از شلوغی نجات بدهم. سعی می کنم وسط این همه حرف و حدیث و عکس و ژست و سبک زندگی و راست و دروغ، خودم را، رضایِ پیرانِ بیست و چند ساله را پیدا کنم. پیدا نمی شوم. به جستجو، زندگی ام را ریز ریز می کنم که موفقیت هایم از دردها و ناکامی ها و شکست ها جدا شود. فخر فروشی واگیر دارد. دلم می خواهد موفقیت ها را عکس کنم، قاب بگیرم روبروم و هی خیره خیره بهشان زل بزنم. تلاش بی فایده ایست. این همه کثرت چیزی جز سیاهی ندارد. حس می کنم بدجوری حالم از همه چیزِ این دنیایِ متظاهر به هم می خورد. دلم برای آدم هایِ یک لا قبایِ ساده و کم رنگِ زندگی ام تنگ شده. دلم برای از دست رفته ها، از یاد رفته ها، آدم های گم شده میانِ رفت و آمدها، تصویرهایِ رنگ و رو رفته ی خنده ها و گریه هایشان، دلم برای خودم کنارِ روزهای ساده ی از دست رفته ام تنگ شده. دوباره هوفــــی می کشم. پخش می شوم روی صندلی. می نویسم آهای، همه ی آن هایی که از دستتان داده ام، دلم برای همه تان تنگ شده. صادق تپل، محمد، مهدی، کلاسِ اولِ دبستانِ فردوسی، خانم صبوری، آقای فتوت، صبا، نصیری قد درازه، خیلی به خودش می نازه، سعید، سعیدِ دیوانه، احسان، آخ، احسانِ من، لعنتیِ بی معرفت، خطِ صد و سی و هشت، محله ی ریاستی، آقای زارعِ مهربان، سالنِ تأترِ هنرستانِ نمازی، مردمی که آن روبرو نشسته اید و دست می زنید، آقای زرین دستِ خوب و دوست داشتنی، حسین پناهی، سید علی صالحی، کودکی، نوجوانی، حوضِ سعدی، ماهی ها، آهای، دنیایِ کم رنگِ دوست داشتنیِ من، هِی تو، توی عزیز ... دلم برایتان تنگ شده ...

نقطه

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۴۴ ق.ظ

می‌تونستی جنجال به پا کنی. فریاد بزنی و پشت سر هم یه سری حرف رو تکرار کنی که خسته شدم، بس کن، این چه زندگی ای شد ... می‌تونستی بعد از همه‌ی این حرفا گریه کنی و بری توی اون اتاق بخوابی. می‌تونستی تا چند روز، حتا چند هفته باهام حرف نزنی. قهر کنی. جلوی بقیه بخندی که انگار نه انگار و همین که تنها شدیم بی محلی کنی. می‌تونستی. به بوی خنده‌هات قسم بهت حق می‌دادم اما تو فقط چند ثانیه‌ی کوتاه خیره شدی تو چشمام، لبخند زدی ‌و آروم گفتی : اشکال نداره ...

نامه تعزیت دختر رز بنویسید

يكشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۲۰ ب.ظ

بود آیا که در میکده ها را ببندید، یک قفل کتابی هم بزنید پشتش که ما وقت و بی وقت هوایی شما نشویم؟ این همه راه مانده تا برسیم به مقصد و ما هِی برمیگردیم شمایل شما را خیره می شویم، کمی مست می کنیم توی چشمان سیاهتان و نفس کش می طلبیم. سرتان را که پایین انداختید، مستی که زایل شد، به خودمان که آمدیم، می بینیم دو سه روزی از قافله عقب مانده ایم. حق نیست مسیر ده دوازده روزه را ده دوازده ساله طی کنیم بانو. ببین شقیقه ها را! دو سه نخِ سیاه بیشتر نمانده!

این روزهای شلوغِ برو بیا

شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۴۲ ب.ظ
کاش می‌شد سه تای دیگر از روی خودم می‌ساختم. یکیشان می‌نشست پایِ پروژه های عقب افتاده، یکیشان می‌رفت دنبال بازاریابی پروژه‌های جدید و یکیشان هم کارهای اداری دفتر را انجام می‌داد که خودم، راحت و با حوصله، برسم به دوست داشتنت :)

از سر بی‌چاره‌گی

چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۱ ب.ظ

این‌که تو مرا خر فرض می‌کنی آن‌قدر دردناک نیست که خودم، خودم را به خریت می‌زنم!

خاموش کن برادر

چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۴۷ ب.ظ

یه طبقه از جهنم مال اینایی هست که با نور بالا رانندگی می کنن.

و فدیناه بذبح عظیم

سه شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۰۷ ب.ظ

صبر از چه می خواهی؟ مجالِ درد نیست. راه دراز است پسرم و وقت بسیار اندک. تیغِ پایت را بکَن که من سرمه ی چشمم کنم. نگذار خیالِ نرفتن هم به دلم بپیچد. پای بکوب بر زمین فرزندم. زمین تشنه است. زمان بی تاب است. بگذار باد گِره بخورد به زلفت. باد بی قرار است. آسمان در انتظار است.

اسماعیل با چنان صلابتی قدم بر می داشت که انگار کن به سمت میدانِ نبرد می رود. سینه سپر کرده و دست و پای استوار و جان بر کف. گویی می خواست جوانی اش را، زیبایی اش را، چهار ستونِ استوارِ بدنش را به رُخِ خار بیابان و پرندگانِ آسمان و مردمِ مکه بکشد. که اسماعیل منم. گویی می خواست برای خودش رَجَز بخواند که هِی، سواره بر اسبِ لجوجِ نفس، تو را به زیر می کشم، زمینت می زنم و با خنجرِ پدرم، سر از تنِ جوانت جدا می کنم. ابراهیم هر از گاهی به چهره ی پسر خیره می شد. جوانِ خویش را در جوانی خودش می دید. اشک تا آستانه ی پلکش می جوشید اما مَرد فرصت جریان به این شورابه ی تلخ نمی داد. بغض روی بغض می ریخت که نکند خویشش خیال کند این اشک از سرِ درماندگی ست. ابراهیم مَرد خدا بود. اما ابراهیم هم از خودش می ترسید.

پناه می برم به خدا از شرِّ نفسم. حضرت محبوب، بپذیر از من این قربانی ام را. بپذیر از من خویشم را، جوانی ام را، فرزندم را ...

ناگهان چشم های ابراهیم گره خورد به چشم های مستِ اسماعیل. اسماعیل لبخند زد. گردنش را بیش از قبل افراشت و به زمزمه آیه ی رفتن تلاوت کرد.

بکِش پدر. از من خیالت تخت باشد. به خواست خدا مرا از صبوران خواهی یافت.

پی نوشت:

السلام علی المُرَمِّلِ بالدِّماء ...

چو تخته پاره بر موج

سه شنبه, ۷ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۳۱ ب.ظ
مدتی ست سفر نرفته ام. مدتی ست تجربه ی جدید نکرده ام. مدتی است صبح ها بیدار می شوم، می روم سر کار و شب ها می آیم خانه. حرف ها همان حرف های همیشگی ست و آدم ها همان آدم ها و خیابان ها همان خیابان ها. همین است که می ترسم. همین است که دست به عصا شده ام. همین است که پیری افتاده به جانم. بیماری ها زود شکستم می دهند. دردها بیشتر رخنه می کنند. مدتی ست زین از کمر زندگی باز کرده ام، افسارش را رها کرده ام و گفته ام هِی. همین.

دهان سرویس

سه شنبه, ۷ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۳۵ ب.ظ
چهار تا مخزن مایعِ آبیِ کم رنگ با آمپولِ فلزیِ اندازه ی یک کفِ دست و سوزنِ کج، خالی کرد گوشه گوشه ی دهانم. فکِّ پایینی داشت سنگین می شد. زبانم یَله کرده بود سمت راست دهانم. پیامک دادم سمت راست صورتم دارد بی حس می شود. پیامک دادم تا الانش که زنده ام و به خیر گذشته. پیامک دادم راستی، خانم منشی چقدر گرفت؟ عدد را که دیدم سمت چپ صورتم هم بی حس شد. از قورت دادنِ آبِ دهانم اکراه داشتم. با ته مانده ی لیوانِ آبی که دکتر قبل از رفتنش سمتم دراز کرده بود، دهانم را آب کشیدم. سمت راست صورتم سنگین شده بود. دندان هایم را به هم کشیدم. بی حسی داشت چیره می شد. نیم نگاهی به وسایل دکتر که به سبکِ شکنجه های هالیوودی، چیده شده بود روبرویم انداختم. به حق تشابهی عجیب با شکنجه داشت. شکنجه گر چند دقیقه ای تو را با وسایلی که تیزی و ترسناکی و درد را توی حافظه شان ضبط کرده اند تنها می گذارد که اولین ضربه اش را تا مغز استخوانت فرو بنشاند؛ ترس. آب دهانم را به زحمت قورت دادم. دکتر رسید. چهره اش بیست و چند سالهبود . تهش سی ساله. موسیقی را پلی کرد. صدای خانمی بود. از آن نسل خواننده های زنی که صدایشان مالی نیست و به ضرب عشوه و نازی که انداخته اند توی گلویشان مخاطب می خرند. یاد سفرهای جاده ای و نیمه شب های توی اتوبوس افتادم. کمی از استرسم کم شد. بی حرف دهانم را باز کردم. ترسناک ترین وسیله ی شکنجه را برداشت. فرو کرد. صدای شکسته شدن دندانم را می شنیدم. وسیله را عوض کرد. این بار نمی دیدم کدام یک را برداشته. دوباره فرو کرد. احساس می کردم نوکِ تیزِ مته ای که دستش است دارد فکم را سوراخ می کند. چشم هایم را به هم فشار دادم. خون همه ی دهانم را گرفته بود. یک گاز برداشت و فشار داد کنار دندانم. گاز را دور انداخت. گاز بعدی را گذاشت همان جا که خونِ لثه ام مزاحم کارش نشود. صدای شکسته شدن دندانم می پیچید توی سرم. دستیارش را صدا کرد. گفت مثلثی را بیاورد. گفت بد پیله ست دندانش. گفت چون قبلا عصب کشی شده بوده مقاومتی ندارد. چند قطره خون از دهانم فوران کرد بیرون. دستیارش لبخند زد. گفت تمام شد. نخ و سوزن را برداشت. سوزن هلال بود، عینِ ماه. بخیه زد، بخیه زد، بخیه زد ... بیست دقیقه ای طول کشیده بود. گفت گاز را فشار بدهم. گفت تف نکنم. چند تا توصیه ی دیگر هم کرد که همه را یادم رفته. بعد رفت. دستیارش هم رفت. من مانده بودم و میزی که رویش دندانم را می دیدم و وسایل شکنجه را. زن همچنان می خواند. قری تر از همیشه. نمی دانستم باید بروم یا نه. با دستمال خونآبه هایی که از کنار لبم بیرون می ریخت را تمیز کردم. پیش بند پلاستیکی را از دور گردنم باز کردم و رفتم.