دیر و دور

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۳۹ ق.ظ

دلم لک زده برای راه انداختنِ یک مجله ی اینترنتی. یک نشریه. یک رسانه ی مکتوب. آخ ... خاصیت شب همین است. تو را می اندازد توی یک دنیای اثیری. خاصه وقتی هوایِ بیرونِ پنجره بارانی باشد. خاصه وقتی سرما هم خورده باشی. حالا چه کنم؟ به دلم حالی کنم که خیال نبافد یا کمر همت ببندم به راه انداختنِ یک دورِ همی؟ تحریریه ببندیم و طراحی کنیم و بفروشیم و ذوق کنیم ...

سیزده شب ماه ها در آرزوی روی او

پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۱۶ ب.ظ

ماه کامله، ابرِ نرمی هم از روش رد میشه‌... آدم سرش رو بالا بگیره خود به خود میگه الله اکبر ...

پ.ن:

یک: سن آدم که بالا رفت، چین و چروک که افتاد زیر چشم مادرش، اولین بیماری های کهن سالی که آمد سراغ پدرش، رفتن های زندگیش که بیشتر از آمدن ها شد، قدر نعمت هایی که به امانت بهش سپرده شده را بیشتر میداند. و من آن قدری سن م بالا رفته و عقل رس شده ام که بفهمم امشب نماز شکر یادم نرود ... سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی مبارک :)

دو: گوش من امشب برای شنیدن الله اکبر تیز تر شده بود یا واقعا امشب بیشتر از هر سالِ این بیست و چند سال فریادِ الله اکبر شنیده می شد؟

پری جانِ آقا موسی

يكشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۴۷ ق.ظ

میانه های هفت روایت خصوصی ام. روایتِ پری خانم. کتاب را میبندم. سرم را تکیه میدهم به دیوار. قطره اشکی از گوشه ی چشمم قل میخورد و توی انبوه ریش هایم گم میشود.

بیا جمع کنیم بریم

جمعه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۵۸ ق.ظ

از یک جایی دیگر اداش را در آوردیم. می فهمی چه می گویم؟ نبودیم دیگر. از همان جا باید می گفتیم خداحافظ عزیز دلم. توی چشم دنیا زل می زدیم می گفتیم ما کشیدیم کنار. نمی فهمی. خدا به سر شاهد است که نمی فهمی. خیال می کنی نصف شبی به سرم زده کلمه ببافم کنار هم. حق هم داری. دست این جماعتی که این جا را می خوانند گرفته ام و میگردانمشان توی هزار تا کوچه ی تنگ و ترش که راه خانه را یاد نگیرند. که نفهمند چی شد از این جا سر در آوردند و سر رشته ی ماجرا کجا بوده و تهش قرار بود به کجا برسد. حرف را میریزم توی یک بغل ایما و اشاره و چشم و ابرو آمدن که تهش فقط بگویند خبرهایی بود اما ما که نفهمیدیم، تو فهمیدی؟ نفهمیدی. به موت قسم که نفهمیدی.