دیر و دور

۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

خیلی اتفاقی افتادی

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۲۰ ق.ظ

باران می بارید. لبه ی کاپشنم را کشیده بودم بالا و چسبانده بودم به گردنم که آب شره نکند توی لباسم. تو ایستاده بودی به تماشا. نمی توانستم چشم هات را پشت عینک دودی ات ببینم اما یقینا چشم هات عسلی شده بود. یک کندوی تر و تازه. تقریبا دویدم. باران را بهانه کردم اما راستش را بخواهی داشتم فرار می کردم‌ که تو نبینی موهام چسبیده به سرم، که تو‌ نبینی روزگارم به آب نشسته. رفتم جلوتر نشستم روی سکوی سنگی کنار پیاده رو و هی نفس نفس زدم. ده قدم آن طرف تر از چشم هات. تو بگو یک قدم. مرد می خواهد همین یک قدم دویدن هم. انگار که از مرکز یک طوفان بخواهی فرار کنی. انگار که بخواهی یک ساختمان ده طبقه را بالا بدوی. آن هم نه از پله، عمود بر جاذبه ی زمین. ده قدم آن طرف تر از چشم هات نشسته بودم و نفس نفس می زدم و دست هام را گره زده بودم به تیر چراغ برق و باران می بارید و آب شره کرده بود توی لباسم و تنم خیس شده بود و پیاده رو‌ عمود شده بود بر چشم هات و من خودم را کشان کشان دور کردم. به خانه که رسیدم مادرم گفت چه بلایی سر خودت آورده ای؟ گفتم طوفان بود، چتر نداشتم، به خدا همه مسیر را سر بالایی دویدم، ببین آب شره کرده توی یقه ام، آخ مادر، خسته ام، عسل نداری؟ ... مادرم آه می کشید. من دو تا پتو کشیده بودم دورم و باز هم می لرزیدم. رادیو اعلام کرد امسال خشکسالی بی سابقه ای پیش رو داریم.