دیر و دور

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

اتحادیه ابلهان

جمعه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۲۷ ب.ظ

این روزها گرفتارِ "اتحادیه ی ابلهان" جان کندی شده ام. تقریبا همه جا با خودم میبرمش؛ حتا اگر مطمئن باشم وقت خواندن ندارم. شب ها خوابِ ایگنیشس را می بینم؛ با آن قد بلند و هیکل زمخت و کلاهِ سبز و چشم های آبی و زردش.

پ.ن:

جان کندی وقتی کتاب را می نویسد با کلی شوق و ‌ذوق می رود سراغ ناشر. ناشر می گوید کتاب خوبی نیست. بعد از آن کتاب را برای هر ناشری می فرستد جواب همان است: "کتاب خوبی نیست، چاپش نمی کنیم!" جان کندی بعد از این اتفاق از شدت سرخوردگی یا عصبانیت یا افسردگی یا هر چیز دیگری خودکشی می کند! مادرش دو سال در شوک مرگ پسرش سرگردان بوده، بعد از آن دو سال، ۹ سال کتاب پسرش را سرِ دست می گیرد و سراغ تمام ناشرهای آمریکا می رود. یازده سال بعد از مرگ جان کندی بالاخره با پیگیری های مادرش یک نفر کتاب را می خواند و بعد از مطالعه در کمال ناباوری و اوج هیجان می گوید «امکان نداره این کتاب تا این اندازه خوب باشه!»

۲۵۰۰ نسخه از کتاب خیلی سریع به فروش می رسد و اتحادیه ابلهان یکی از کتاب های پر فروش آمریکا می شود. سال بعدش یکی از معتبرترین جایزه های کتاب آمریکا را ‌می برد و تمام منتقد ها از یک اثر فوق العاده تعریف می کنند و می نویسند: اتحادیه ابلهان در حقیقت ناشرانی بودند که با نپذیرفتن کتاب ما را از مجموعه آثار یکی از بزرگترین نوابغ ادبیات محروم کردند.

پیام بازرگانی:

یک مجموعه ی کوچک راه اندازی کرده ام برای ارسال کتاب هایی که می خوانم و دلم نمی آید بقیه نخوانند. اگر قصد خرید اتحادیه ابلهان را دارید نام کتاب را برای من پیامک کنید به شماره : 09300959617

.

سه شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۳۳ ب.ظ

گفتم غمِ تو دارم! منتظر بودم پوزخند بزند و بگوید غمت سر آید. به قیافه ی مغرور و چشم های حق به جانبش می آمد. چند ثانیه ی بدون جواب که گذشت آهسته گفت: من هم!

لحظه ها

سه شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۳۷ ق.ظ

دلم کشیده که از لحظه های تک خطی و ساده ام بنویسم. انگار که دفترچه ی خاطرات. انگار که حرف زدن با گلِ شمعدانیِ سرخِ گوشه ی حیاط. انگار که ضبط کردن یک وُیسِ جدید برای تو و بعد مخفی کردنش لا به لای صفر و یک های گوشی و هیچ وقت ارسال نکردنش ...

دیگه چی می خواستی بگی؟

سه شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۳۳ ق.ظ

زشته آدم با مقدمه ی کتاب "خداحافظ سالار" هم اشک بریزه؟

پ.ن: یادم به سید رضا افتاد وقتی هنوز روضه را شروع نکرده می گفت مادر، مادر، مادر و جمعیت به پهنای صورت اشک می ریخت و هق هق می کرد و سید می گفت من که هنوز چیزی نگفته م ...

درد اگر مرد است، گو نزد من آی

دوشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۱۵ ق.ظ
ما مردم درد کشیده ای هستیم. مرد را دردی اگر باشد خوش است. درد و مرد هم خانواده اند. مرد و مردم هم. از وقتی عقل رس شدم فهمیدم نظامی که بر پایه ی ظلم و استعمار و نسل کشی به وجود آمده و جا به جا توله ی حرام زاده از خودش پس انداخته که حالا هر تکه ی این تبعیدگاه زیر پای نجس یکیشان است، به اندازه ی کافی درد به دل آدم ها گذاشته که معنای بی دردی یا ظالم بودن است یا خر بودن!

من آهسته آهسته مرد شدم و خودم را مدام سر دوراهی "خودت را به خریت بزن و حالش را ببر" و "درد بکش، توی خودت جمع شو، داد بزن و هروله کن" دیدم. راه اول احمقانه بود، مسکّن بود، مخدّر بود، اگر بهش عادت می کردم کم کم ذاتم را تغییر می داد. مسخ می شدم. دو تا گوش در می آوردم و عرعر می کردم و سرم به آخور خودم گرم بود. راه دوم به ظاهر شجاعانه بود. رو به رو شدن با درد. موجودی که نفس راحت طلب انسان ازش گریزان است. بارها خودم را انداختم وسط معرکه ی درد. انگار ماء الشعیر کلاسیکِ تلخ، جرعه جرعه نوشیدمش و بعد از هر پیاله صورتم توی هم جمع شد از شدت تلخیش. افاقه نمی کرد. این راه هم تا حدی احمقانه به نظر می رسید. مدام درگیر این علامت سوال تعجب می شدم که "مرگ بر آمریکا" به تنهایی یک چیزی کم دارد، چه چیزی؟ نمی دانستم. یادم است بعد از دیدن فیلم یتیم خانه ی ایران، ساعت ها پیاده روی کردم و لگد زدم به جدول کنار خیابان و توی دلم فحش دادم. بعد از خواندن آتش بدون دودِ نادر هم. بعد از تکمیل پروژه ی مطالعاتی تاریخ معاصر هم. این همه لاجرعه سرکشیدن اگر برون ریزی نداشته باشد در بهترین حالت می شود عقده و در بدترین حالت ختم به راه اول می شود: ای خریت چه نعمتی بودی، منِ خر قدرِ تو ندانستم.

برای سالِ نود و هفت برنامه ی دیگری دارم. نامردم اگر بگذارم درد قطع شود. آن قدر تنگ در آغوشش می گیرم که نشود مرز تنمان را از هم تشخیص داد. خوب که پر از درد شدم دندان هایم را به هم فشار می دهم، مشتم را گره می کنم و کتاب می خوانم. خیلی بیشتر از سال نود و شش. کار می کنم، خیلی سنگین تر و محکم تر از سال نود و شش. نماز می خوانم، با حالِ بهتر، بی فوت وقت. کوه می روم. جسمم را قوی تر می کنم. کمتر می خوابم. کمتر حرف بی خود می زنم. کمتر کارِ بی خود می کنم ... ته مانده اش را هم ذخیره می کنم برای روزی که این تن بماند و لشکر ظالمان عالم، بدون هیچ مانعی.