دیر و دور

شاید یک روزی نشستم کنجی و خودم را ریز شدم، شاید، فعلاً؛ رضای پیرانِ بیست و چند ساله ی یک متر و چند سانتی متریِ پر از کارِ کرده و نکرده ای هستم که از نیمی خجلم، از نیمی شرمنده، از نیمی متأسف، از نیمی مغرور، از نیمی عصبانی، از نیمی خوشحال، از نیمی مطمئن، از نیمی نگران، از نیمی دل تنگ و ... واضح است که نیم های خالی و پر و ترش و شیرین و تلخ و ناز و راز و سرد و گرم خاطراتم تداخلی عجیب دارند با هم حتا در عین تناقض! همین خودم را هم سردرگم می کند، چه رسد به تو!