دیر و دور

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
  • ۰۱/۰۸/۲۲
    .
  • ۰۱/۰۳/۰۴
    .
  • ۰۰/۰۹/۰۳
    .
  • ۰۰/۰۸/۱۶
    .
  • ۰۰/۰۶/۲۴
    .
  • ۰۰/۰۶/۰۳
    .

زمانی که در دانشگاه شیراز کتابفروشی داشتم، ارتباطم با جماعت به قول خودشان روشنفکر بیشتر از همیشه بود. نه برای من و نه برای خودشان مبانی و اصول این فرقه یا جریان یا جمعیت یا دسته و گروه مشخص نبود. البته آن‌ها با واژه‌های فهم‌نکرده‌ی جهان‌وطنی و بی‌چارچوبی به این بی‌هویتی خودشان افتخار می‌کردند. من اما واقعاً قصد داشتم معیاری برای شناختشان بیابم و تناقض‌های عجیبشان را درک کنم. نمی‌توانستم و چقدر درد می‌کشیدم از اینکه  نمی‌توانم. برخورد من با این گروه‌ها عمیق بود و در عمق مطلقاً هیچ چیزی پیدا نمی‌کردم. هیچ ریشه و هیچ اندیشه و هیچ هویت و هیچ انگیزه‌ی متعالی و هیچ.

اشتباه من برخورد عمیق بود. این جماعت خلاصه شده بود در نسبت‌ها و رفتارهایی بدون عبور از لایه‌ی تفکر. سطحی از فرهنگ بی‌‌هویت و معمولا ناماندگار. شرح تمام آن رفتارهای سطحی و متناقض رنج‌نامه‌ای خواهد شد که از حوصلهٔ وبلاگ‌نویسی خارج است. قصدم اشاره‌ به بخشی از آداب روشنفکری ست که با بدحالی این روزهایم نسبتی دارد. قصدم اشاره به کالایی ست که این جماعت بین خودشان ردوبدل می‌کردند و به میزانی که این کالا نشئه‌شان می‌کرد، بهش جایگاه می‌دادند. کالایی که در محفل‌های خصوصی و جمع‌های عمومی لای انگشت‌هایشان می‌گرفتند، بهش پک می‌زند و دودش را فرو می‌کردند توی چشم بقیه. منظورم سیگار نیست، منظورم زن است. آن هم نه هر زنی، به‌قول آلدوس هاکسلی زن پروار!

جریان روشنفکری (اگر بتوان از واژه‌ی جریان» استفاده کرد) یک جریان مردانه است و زن کالای فرمایشی آن‌. محفل‌آرا. چرخ‌دنده‌ای برای تحرک. کاتالیزوری برای ایجاد جمعیت‌ها و دسته‌ها. جریان روشنفکری یک جریان مردانه است. شبیه به تمام سیستم‌های دنیای مدرن. واکنش به این جبر تاریخی جنبش فمینیستی بود و دنیای سرمایه‌داری، این جنبش را هم مثل تمام جنبش‌های ضد مدرنیته (مثل جنبش‌های محیط زیستی و ضد پسماند و صلح‌طلب و ضد فقر و ضد جنگ و باقی جنبش‌ها) درخدمت خود، مسخ کرد. شرح این رنج‌نامه هم باشد برای وقتی دیگر. قصدم از بیان این مقدمه رسیدن به حال ناخوش این روزهای ایران است.

جریانی به‌شدت مردانه به‌بهانه‌ی زن و زندگی و آزادی، قصد ویران‌کردن دارد. جایگاه زن در این پرخاشگری فقط کاتالیزور است. بهانه‌ای برای شروع. موضوعی برای شعارسازی. ویترینی برای ادامه و شعله‌ور ماندن ماجرا. نقابی برای لطیف‌کردن تعرض و تجاوز و پرخاشگری... پرخاشگری‌های کاملا مردانه. چسباندن بدن بی‌جان بسیجی با چسب فوری به آسفالت خیابان. شکنجه با مشت و لگد و سنگ. سوزاندن انسان و سنگ زدن به جسم درحال سوختنش. لخت کردن و فیلم گرفتن و بعد شکنجه و کشتن. سوزاندن خانه و وسایل. نشان دادن انگشت وسط که نمادی از تجاوز مردانه است، به عنوان تهدید در تجمع‌ها. تهدید به تجاوز مردانه با فحش‌های رکیک در دانشگاه‌ها و بعد در خیابان. نمایش لباس‌های زنانه‌‌‌ی خانه‌هایی که بهش حمله کرده‌اند، برای تحقیر و البته تهدید به تجاوز مردانه.

قصد ندارم تمام مصداق‌های متناقض با این شعار را از شروع این ماجرا تا حالای روشن‌تر شدن قصه ردیف کنم. می‌خواهم بگویم زن‌ در تمام این پرخاشگری‌های مردانه، حضور دارد. از او به‌عنوان کاتالیزور استفاده می‌شود. مثل وقتی در انقلاب صنعتی نیروی کار کم‌توقع برای کارهای سنگین کارخانه‌ها وجود نداشت و باید زن‌ها را برای چرخاندن چرخ‌های سنگین سرمایه‌داری، احمق می‌کردند. زنی زیبا که دستمالی به سرش بسته و آستین‌هایش را بالا داده و دست راستش را مشت کرده و بازویش را سفت گرفته و با دست چپش روی بازوی راستش می‌زند و رو به‌ دوربین اخم می‌کند.

 

پ.ن:

عنوان بخشی از کتاب «دنیای قشنگ نو» نوشته‌ی آلدوس هاکسلی است. 

.

يكشنبه, ۲۲ آبان ۱۴۰۱، ۰۵:۴۷ ب.ظ

هوا سرد بود

و حفره‌هایی از نبودنت

بی‌وقفه فریاد می‌کشیدند

.

چهارشنبه, ۴ خرداد ۱۴۰۱، ۱۱:۵۲ ب.ظ

دانهٔ درختِ بائوبابِ سرسختی توی اخترک کوچکم جوانه زده و من با اینکه می‌دانم بائوباب است، فقط بهش خیره می‌شوم و منتظرم کار از کار بگذرد. 

ولوله

سه شنبه, ۹ فروردين ۱۴۰۱، ۱۲:۰۶ ق.ظ

ولی درواقع سلاح سری او جایی میان گردی چشم‌هایش بود. نگاهی داشت که می‌توانست هر ملتی را به طغیان بکشاند و هر دولتی را سرنگون کند.

.

چهارشنبه, ۳ آذر ۱۴۰۰، ۱۰:۵۷ ق.ظ

یه‌کم دیره که به این نتیجه برسی توی این دنیا هیچ چیز پایداری وجود نداره بنابراین «حسرت» بی‌معناست.

  • رضا پیران

.

يكشنبه, ۱۶ آبان ۱۴۰۰، ۰۲:۳۶ ق.ظ

یکی از آداب قبل از خواب من، وقتی خودم روبه‌روی خودم، میان یک بی‌انتهای مبهم می‌ایستم، مرور احتمال‌های انتخاب‌نشده‌ی زندگی‌ام است. با هرکدامشان می‌شود ساعت‌ها خیال‌پردازی کرد. 

حالم که خوب باشد، از یک «اگر» شروع می‌کنم، مثلاً می‌گویم: اگر جواب پیامش را می‌دادم. اگر رفته بودم. اگر مانده بودم. اگر تئاتر را ادامه می‌دادم. اگر شریف قبول می‌شدم. اگر صبر می‌کردم... با یکی از اگرها خطی موازی می‌سازم و تا وقتی پلکم سنگین شود بازی را کش می‌دهم. 

امان از وقتی که حالم بد است! اگرها زیاد و بی‌رحم می‌شوند. خطوط درهم می‌پیچند. حسرت‌ها و وحشت‌ها و دردها هجوم می‌آورند. خواب از سرم می‌پرد. سؤال‌ها سخت‌تر می‌شود. تمام سرم را صدای فریادهای خودم پر می‌کند. قلبم می‌کوبد. می‌کوبد. می‌کوبد. 

پ.ن:
حالم بد است!

حاضری خودت را چند بفروشی؟

جمعه, ۹ مهر ۱۴۰۰، ۰۱:۰۴ ق.ظ

من امروز خودم را به چندرغاز ریال رایج جمهوری اسلامی، به مدت شش ماه فروختم. خودم را به همراه باورهایم و انبوه فحش‌هایم به سرمایه‌داری.

پ.ن:

هنوز قرارداد را امضا نکرده‌‌ام. اگر امضا کردم و بعد، روزی‌روزگاری درمورد آزادگی و شرافت و تن‌ندادن به کارِ کارمندی و خیانتِ سرمایه‌داری کلمه‌ای نوشتم، با پشت دست بکوبید توی دهانم.

بعداًنوشت:

خب خداراشکر باز هم می‌توانم حرف‌های درست را گنده‌گویی کنم. باز هم می‌توانم باد بیاندازم توی گلوم، سرم را بالا بگیرم و بگویم من دامنم تر نشد. باز هم می‌توانم کوه ادعا باشم. باز هم می‌توانم حال‌به‌هم‌زن‌ترین موجودی که می‌شناسم بشوم. قرارداد امضا نشد. نه این‌که من امضاش نکرده باشم. خودش امضا نشد! گرهی به‌وجود آمد که من تویش نقشی نداشتم. حالا می‌خواهم با بی‌شرمی روغن ریخته را نذر امام‌زاده کنم؟ آهای، رضا پیزوری! بی‌خیال. حنات دیگر رنگی ندارد.

.

چهارشنبه, ۲۴ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۴۵ ب.ظ

دارم عوض می‌شوم. رشته‌های نازک روحم را می‌بینم که گره‌ می‌خورند به هم. عادت‌هایم را می‌بینم که دست‌وپاگیرم می‌شوند، حوصله‌ام را سر می‌برند، بعد من دست‌می‌اندازم و تروخشکشان را می‌گیرم و از وجودم می‌کنم و می‌اندازم دور. دارم عوض می‌شوم. دارم در یک راه تاریک و مه‌آلود قدم‌ می‌زنم. به سمت کجا می‌روم؟ چرا می‌روم؟ هیچ اطمینانی به آینده ندارم. جلوی پایم را نمی‌بینم. نمی‌فهمم این تغییرات مخرب است یا سازنده. به معنای مخرب و سازنده فکر می‌کنم و کلماتی که این‌همه دستمالی شده‌اند. به‌نظرم باید منتظر رویارویی با یک «اتفاق» باشم.

فریاد که از شش جهتم راه ببستند

چهارشنبه, ۱۷ شهریور ۱۴۰۰، ۰۶:۴۸ ب.ظ

همه یه‌طرف، تو همه‌طرف!

.

چهارشنبه, ۳ شهریور ۱۴۰۰، ۱۱:۳۳ ق.ظ

من آن لبخندی هستم که هیچ‌کس نمی‌داند چرا روی لب‌هایت نشسته!