دیر و دور

بی قرار

شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۴، ۰۴:۰۰ ب.ظ

نشسته ای رو به روم و خیره شده ای به چشم هام که یعنی حرفم را پس بگیرم! من لجبازم. سر حرف خودم هستم. گفته بودم پاییز که تمام شد می روم. بار و بنه جمع کرده بودم حتا. به قدر یک کف دست حلوای خرما، یک دست لباس گرم و هفت هشت قطره از عطر یاس بیست و چهار که به چه بدبختی گشتم اصلش را پیدا کردم و برایت از مشهد سوغات آوردم. یادت هست؟ گفتی من خودم یاسم. زدی سر پوزم! خندیدم. گفتم برگ سبزی ست تحفه ی درویش. ناز کردی که زیره به کرمان میبری آقا ... هعی ... روزگار است که عین برق چشم هات که نفهمیدم کی و چطور دیوانه ام کرد می گذرد و نمی فهمم کی و چطور این همه سال گذشت و گذشت. گفته بودم پاییز که تمام شد می روم. گفته بودم ولی انگار تو باز هم باورت نشده بود. مثل همه ی وقت هایی که می گفتم نباشی دق می کنم و تو نبودی و من دق کرده بودم. مثل وقتی که حاج خانم گفت به پای هم پیر شوید و من گفتم بیا به پای هم پیر شویم و تو فکر کردی پیر شدن یعنی سفید کردن مو و چروک کردن زیر چشم و ترسیدی از این همه سال نیامده و ندیده و گفتی قبول نیست و زدی زیر بازی و به خیالت فقط بازی بوده. من صبور روزهای نیامده بودم، تو نگران روزهای رفته...

داشتم از پیچ خیابان اول می گذشتم که فکرش به سرم زد. چنار کنار خیابان را که دیدم گفتم وقتی همه ی برگ هایش زرد شد می روم. بیشتر بهش نگاه کردم. دیدم چند تا برگ زرد و نارنجی دارد. ترسیدم. همان موقع گفتم نه، نه، از اول. بعد تمرکز کردم و گفتم همه ی برگ هایش که افتاد می روم. دیروز آخرین برگش هم افتاد. باید بروم. نروم به قانون طبیعت بر می خود. تو همیشه فکر می کردی این ها خرافات است و من با چه هیجانی سعی داشتم به تو ثابت کنم خرافات نیست و آدم باید پای قرارهایش بایستد. حتا اگر قرار با یک چنار و برگ هایش باشد. حتا اگر قرار و مدار با موهای سرش باشد. گفته بودم بیا به پای هم پیر شویم. چقدر هم عشوه آمدی اما سر آخر قبول کردی. دستت را که گرفتم سرد بود. می لرزید. خوشم آمد. گفتم بیا قرار بگذاریم. گفتی نشنیده قبول. داغ بودی. دستت را که گرفتم داغ شدی. گفتم دست های من گرم است و دست های تو سرد. هر وقت دست های تو گرم شد و دست های من سرد یعنی وقت رفتن است. قبول؟ نباید قبول می کردی. به خیالت از این قرار و مدارهای بچه مزلف هاست. من پای قرارم می ایستم. حتا اگر خریت باشد. این را وقتی بهت گفتم که خانم جان فوت کرده بود و من سه شبانه روز از کنار قبرش تکان نخوردم. تو سه ساعت بیشتر دوام نیاوردی. به اصرار من رفتی. شب اول توی چشم هات اشک بود. شب دوم یک چیز سرد خاکستری و شب سوم توی چشم هات خون دویده بود. عصبانی شده بودی. گفتی لااقل بیا آبی به تنت بزن و برگرد. گفتم همچین قراری نداشتیم. گفتی گور بابای قرار و مدار. بهم برخورد. من اگر بودم به توی سه روز معتکف شده کنار قبر مادرت نمی گفتم گور بابای قرار و مدار. گفتی ببخشید. گفتم من پای قرارم می ایستم. حتا اگر خریت باشد. آمدی توی بغلم رها شدی. بی خیال خاک سرد گور که می نشست روی چادر سیاهت...

آمده ای توی بغلم رها شده ای. بی خیال خاک سرد گور که می نشیند روی چادر سیاهت. لبخند می زنم. تو اما گریه امانت نمی دهد. دست می کشی به حروف تراشیده شده، به گودی "ر" به نقطه ی "ض" به قامت خراشیده ی الف. دست هات گرم است!

  • رضا پیران

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی