دیر و دور

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

وضع حمل

جمعه, ۱۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۴:۳۳ ق.ظ

یک قرارِ نانوشته‌ای بین ما بود که باعث می‌شد نتوانیم به هم نزدیک شویم. نمی‌توانستیم درست و حسابی با هم بخندیم، مسابقه‌ی دوچرخه‌سواری بدهیم و شب‌های تابستان، توی خیابان بیست متری کمربندبازی کنیم. همیشه فاصله‌ای بین ما بود. صادق سمت راست من می‌ایستاد، محمد سمت راست صادق و او سمت راست محمد. چشم راستش مشکل داشت برای همین سمت راستی ترین فرد گروه او بود. توی لودگی‌ها مراقب بودیم طرف هم را نگیریم. همه‌ی بچه‌های محل اقلش یک بار با هم دعوا کرده بودند غیر از ما دو تا. مسابقه‌ی گل کوچیک اگر می‌دادیم یا من دفاع بودم و او و محمد حمله، یا او دروازه بود و من و محمد حمله. من زیاد اهل فوتبال نبودم، محمد که پاس می‌داد و من نمی‌توانستم بکوبمش توی دروازه، داد همه بلند می‌شد غیر از او. آن‌قدر طبیعی، ظریف و با دقت کنار هم بودیم اما کنار هم نبودیم که نه محمد متوجه این نیم‌فاصله شده بود نه صادق. هیچ‌وقت به چشم‌های هم خیره نشدیم، هیچ‌وقت مستقیم چیزی را به هم نگفتیم، هیچ‌وقت دستمان به هم نخورد. محمد دستش را می‌آورد جلو، من می‌کوبیدم روی دست محمد، صادق می‌زد روی دست من و او دست صادق را می‌گرفت، بعد بلند می‌گفتیم سامارا و دست‌هایمان را پخش می‌کردیم توی هوا و غش می‌کردیم از خنده. ابتکار محمد بود. اسمِ دخترِ خانه‌ی سه طبقه‌ی محله‌ی بالایی سمیرا بود یا لااقل ما فکر می‌کردیم که سمیراست. یک بار که چهارتایی از محله‌ی بالایی رد می‌شدیم، وقتی رسیدیم جلوی درِ بلندِ سیاهشان، محمد داد زد سمیرا! بعد صادق گفت. من خجالت می‌کشیدم. او هم لابد خجالت می‌کشید. این اولین باری بود که ما دو تا یک کار را انجام می‌دادیم. حس خوبی داشت. دلم می‌خواست این حس ادامه داشته باشد. دلم می‌خواست محمد و صادق هی بلندتر بگویند سمیرا و من و او هی خجالت بکشیم که بگوییم سمیرا و هی بخندیم و دلمان درد بگیرد از شدت خنده اما سمیرای سوم بود که درِ خانه‌ی بلندِ سیاه باز شد و داداشِ گولاخِ سمیرا ظاهر شد و ما فرار کردیم. محمد جلوتر از همه، من و او تقریبا شانه به شانه‌ی هم و صادقِ تپل پشت سر ما. این اولین باری بود که با هم می‌دویدیم، شانه به شانه‌ی هم، دلم می‌خواست همه‌ی شهر کوچه شود و کوچه‌ها بلند و طولانی شوند و داداشِ گولاخ سمیرا دنبال سر ما بدود و صادق خسته نشود اما سه تا کوچه بالاتر صادق هن و هن کنان داد زد که بسه دیگه و بعد چهارتایی پخش شدیم روی زمین و هیچ کس هم دنبال سرمان نمی‌دوید که مجبورمان کند دوباره فرار کنیم. از آن به بعد به محله‌ی بالایی که می‌رسیدیم محمد دستش را می‌آورد جلو، من می‌کوبیدم روی دست محمد، صادق می‌زد روی دست من و او دست صادق را می‌گرفت، بعد بلند می‌گفتیم سامارا و دست‌هایمان را پخش می‌کردیم توی هوا و غش می‌کردیم از خنده و با آخرین توانمان می‌دویدیم. محمد جلو، من و او شانه به شانه‌ی هم و صادقِ تپل پشت سر ما. صادق همیشه می‌گفت یک روز گیر می‌افتیم و من همیشه کوچه گردی ها را کج می‌کردم به محله‌ی بالایی.

یک قرار نانوشته‌ای بین ما بود که باعث می‌شد نتوانیم به هم نزدیک شویم. قراری که تا آخرین روزِ سکونتشان در محله‌ بهش وفادار ماندیم. من و صادق نشسته بودیم لبه‌ی جوب و پاهایمان را آویزان کرده بودیم توی جوبِ خالی از آب و خیره شده بودیم به نیسانی که داشت پر می‌شد از وسایل خانه‌شان. محمد هم رسید. بغض افتاده بود به جانمان. نیسان کامل پر شده بود. منتظر بودیم بیاید برای خداحافظی. داشت می آمد طرفمان. اول محمد بغضش ترکید و پرید جلو و بغلش کرد، بعد من. من که بغلش کردم او هم گریه کرد. بهش گفتم ببخشید. گفت فدای سرت. خالی شدم. سبک شدم. انگار که وضع حمل کرده باشم. چسبیده بودیم به هم. از بغل هم جدا نمی‌شدیم. دلم می‌خواست سرش داد بزنم که لعنتی، چرا پنج سال پیش وقتی داشتیم با شاخه‌ی درخت نارنج شمشیر بازی میکردیم و من شاخه را فرو کردم توی چشم راستت و‌ تو جیغ زدی و از گوشه‌ی چشمت یک قطره‌ی سرخ کشیده شد روی صورتت و من فرار کردم و‌ تو به همه گفته بودی می‌خواستی نارنج بچینی که شاخه رفت توی چشمت و من به همه گفته بودم که دلم درد می‌کند و یک هفته از خانه بیرون نیامدم، نگفتی فدای سرت؟

شوکومینت

سه شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۸ ب.ظ

علی رغم اینکه از توصیه به مصرف در این روزگارِ مصرف زده به شدت بی زارم اما یک حس نوستالوژی بعد از خوردنش قلقلکم داد که بگویم بستنی خانواده ی شکلات و نعناعِ دایتی عجب چیزی است! طعم نعناعش شبیه آبنبات نعناعی های بچه گی است. گُله گُله هم شکلاتِ ریز شده ریخته اند بین بستنی ها. اگر هنوز برنامه ای برای تربیت نفس و مبارزه با دوست داشتنی هایتان نریخته اید پیشنهاد می کنم یک بار مزه مزه اش کنید.

همین قدر ساده، همین قدر دل نشین

سه شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۷ ق.ظ

- میشه یه سوال ازت بپرسم؟

+ آره حتما، بپرس.
- نه هیچی. ولش کن.
+ باشه.
- ...
+ چی شد؟ چرا گریه می کنی؟
- تو منو دوس نداری!
+ از کجا فهمیدی؟ ... نه خب، چیزه، غلط کردم، شوخی بی جایی بود، اصلا هم خنده نداشت، ببخشید، دوس ت دارم دیوونه
- راس می گی؟
+ آره به خدا.
- آخیش راحت شدم.
+ سوالت همین بود؟
- آره :)

از دست رفته ها

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۳ ب.ظ

چیزهای زیادی برای از دست رفتن وجود دارد اما تلخ ترینشان زمان است. الان بیست و سه و پنجاه و یک دقیقه ی روز جمعه ۱۰ آذر است و من برای همیشه بیست و سه و پنجاه دقیقه ی روز جمعه ۱۰ آذر را از دست داده ام‌ ...

عزیزم

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۲۶ ق.ظ

می نویسم مالِ خودت است، روزِ خودت است، انگار که توی تقویمِ زندگی ات نوشته دهِ آذرماه، تعطیلِ رسمی، به مناسبت میلاد رضای پیران. می نویسم یک روز از سال بیشتر دهِ آذر نیست و تو از همه ی روزهای سال همین یک روز را برای خودت بردار. هر کاری دلت خواست انجام بده و هر جایی دلت خواست برو. می نویسم و خیره می شوم به جملاتِ مهملم. خیره می شوم به کلماتِ گیج و هرزه ام. دلم خوش به این عربده کشی های بی ادبانه نمی شود. دلم آرام نمی گیرد به این سرکشی. خودم را خیره می شوم. چیزی از خودم ندارم. فقیر، ذلیل، بی همه چیز! مادرم، پدرم، همسرم، خواهر ها، برادر، زندگی ام، خانواده ام، خانه ام، انگشت های دستم، چشم هام، زبانم، دلِ کوچکم، میزِ ناهارخوری، گلدانِ شمعدانی، اعتمادِ اطرافیان، آبرویم، شغلم، ریز و درشتِ محسوس و نامحسوسِ این موجودِ متکبرِ لوس قرضی ست. مال خودش نیست. از خودش، خودش را هم ندارد.

چند دقیقه ای از دو نیمه شب گذشته. خالی شده ام. ترس برم داشته. به قول رضا امیرخانی شب است، خانه ام، کنارِ همسرم، و این هر سه مرا آرام نمی کند ... مدیا پلیر را باز میکنم، از لیستِ بلند بالایِ دلتنگی ها می گردم دنبال مناجاتِ حضرتِ امیر. حاج مهدی سماواتی می خواند و‌ من اشک می ریزم. روزِ تولدم، یاد مرگ افتاده ام. مولای یا مولای ... انت الحیّ و انا المیّت و هل یرحم المیّت الا الحی ؟

پی نوشت:

عزیزم ... عزیزم ... عزیزم ... و هل یرحم الذلیل الا العزیز؟

خریت

پنجشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۱ ب.ظ

سرِ سیاهِ زمستان، چادر به سر کرده پریدی پشتِ درِ خانه ی ما و هی کلون زنانه را کوبیدی که بندِ دلِ مادرم پاره شود که شد. مادرم پشتِ در که رسید هی گریه کردی و حرف نزدی و هی قطره قطره اشک ت وسطِ آن قهوه ای براق، سیاهِ سرمه گرفت، گرد شد و چکید پایین که خانم جان چادر به کمرش گره بزند و بیاید خانه تان بالا سر حاج احمد آقا، که آمد. خانم جان نبضِ آقابزرگ ت را که گرفت گفت خیر است، یک جورِ تلخی گفت خیر است که مادرم دستهایش را باز کند و تو توی بغلِ مادرم عینِ گنجشک بلرزی، که لرزیدی؛ عین گنجشک ، عین یا کریمِ بالای درختِ خرمالو لرزیدی و آب شدی کفِ زمینِ خانه؛ که من هم آب شوم، که من هم عین یاکریم بلرزم گوشه‌ی اتاق و قطره قطره بچکم روی قالی. چادرت از شدت این طوفانِ ناگهانی شل شده بود که یک دسته سیاهِ موت عینِ بیدِ مجنون تاب بخورد پایین و تاب بخورد پایین و تاب بخورد پایین و دنیا روی دور کند بچرخد وقتی تاب می‌خورد پایین و وقتی تو عین یاکریم می‌لرزی و وقتی زیر لب می گویی بی‌پناه شدم و وقتی مادرم می‌گوید من پشتت، من پناهت. خودم را جمع و جور کردم و رفتم بیرون بالا سرِ حوضِ وسطِ حیاط ایستادم که نبینمت، که نفهمم مادرم می گوید "تو عین دخترم، رضا هم عین برادرت، رضا پدرش که رفت به رحمت خدا عین تو می لرزید، حالا برای خودش مردی شده، نترس دختر، بی پشت و پناه نشدی" رفتم بالا سرِ حوضِ وسطِ حیاط که نفهمم ولی فهمیدم، که نشنوم ولی شنیدم. مادرم آن قدر بلند گفت که شک م برد دارد به من این حرف ها را می زند یا به یاکریمی که توی بغلش می‌لرزد. خریت نیست سرِ سیاهِ زمستان بپری توی حوضِ وسطِ حیاط تا یک هفته بین تب و هذیان بسوزی و بسازی، خریت این است که برادرِ بزرگِ دختری شوی که امروز و فردا می کردی دستِ مادرت را بگیری و بروی خاستگاریش.

پی نوشت:

قدیمی است اما بعضی قصه ها هر چه کهنه تر بهتر :)