دیر و دور

عمیق پُک می زد و آرام بیرون می داد

جمعه, ۱۶ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۵۵ ب.ظ

گفتم "آقا بزرگ، چی شد سیگاری شدید؟" عمیق پُک می‌زد و آرام بیرون می‌داد، انگار که سیگار را گرفته بود و داشت باهاش درد دل می‌کرد. گفت "بعد از شش سال آمد. ناگهانی و خیره کننده. مثل زلزله. آوار شد روی سرم." گفتم "آقا بزرگ خوشکل بود؟" لبخند زد. گفت "اشتباه بود، هم رفتنش هم برگشتنش. می فهمی؟" نمی فهمیدم اما گفتم بله. گفت "رفتم یک پاکت بهمنِ سوییسی خریدم. با خودم قرار گذاشتم همه ی نخ هایش که تمام شد، فراموشش کنم. بگذارمش کنار، هم سیگار را هم او را." خندیدم. گفتم "زدید زیر قول و قرارتان که." دست کرد توی جیب کتش. یک نخ بهمنِ له شده که به ضربِ چسبِ نواری توتون هایش نریخته بود در آورد و گفت "این آخریش بود. بیست سال است هنوز نکشیدمش."

خنده هات غزل بود، گریه هات مثنوی

چهارشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۷، ۰۳:۵۹ ب.ظ
نشسته ای روی مبل و اخم کرده ای. دوباره سلام می کنم و دوباره با سردی جواب می دهی. میل های بافتنی توی دستت می لرزد. داری شال گردن خاکستری مرا بلندتر می کنی که به سوزِ زمستان برسد. می پرسم اتفاقی افتاده؟ انگار که منتظر بودی من این سوال را بپرسم سرت را بالا می گیری و می گویی: "رضا من نمی تونم شعر بگم، نمی تونم. می فهمی؟" می خندم. می نشینم پایین مبل، زل می زنم توی چشم هات و می گویم "چی شده؟" یک کاغذ مچاله شده دراز می کنی سمتم و می گویی: "من بلد نیستم شعر بگم. از صبح تا حالا دارم زور می زنم همین اراجیفی شده که می بینی. حتا شام هم درست نکردم." تازه می فهمم چه اتفاقی افتاده. قضیه مربوط به شعری ست که صبح، قبل از رفتن با ذوق برات خواندم و کلی از شاعرش تعریف کردم. کاغذِ مچاله شده را باز می کنم و خیره می شوم به کلماتی که خط خورده اند. کاغذ را تا می کنم، می بوسم و می گذارم توی جیبم. دستت را می گیرم و می گویم: "بخند." نمی خندی. می گویم: "جانِ رضا بخند بانو." کجکی لبخند می زنی. قلقلکت می دهم و تا صدای خنده ات همه ی خانه را پر نکند دست بر نمی دارم. می آیی پایین، می نشینی کنارم. سر می کنم توی گوشت و می گویم: "این بهترین غزلی بود که تا حالا شنیده م. بی نظیر بود بهارکم، بی نظیر." می خندی و می گویی دیوانه. می گویم "این رباعی کوتاهت هم قشنگ بود ولی آن غزل یک چیز دیگر بود." بلند بلند می خندی. خودم را رها می کنم بین خنده هات. نفس می کشم توی عطر ساده و مهربانی که از چشم های خرگوشی شده ات تا چشم های نم گرفته ام کشیده می شود. ببین چه شبِ شعری راه انداخته ای بهاربانو؟ آن وقت می گویی من شاعر نیستم؟

یک چیزِ تاریکِ سوزناک

يكشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۳۴ ب.ظ
عُق میزنم تو را، شبِ باران را
و رنج های کهنه ی انسان را
عُق میزنم تمام خیابان را
زندانیانِ در قفسِ نان را
زندانیانِ در هوسِ نان را
زندانیان در طلبِ زندان
زندانیانِ بی سر و سامان را

در من هزار حادثه زندانی ست
در من هزار لحظه ی طوفانی ست

یک قطره آه میچکد از چشمم
حسی سیاه میچکد از چشمم
شوق نگاه میچکد از چشمم
باید که چشم از او ببُرم، دارد _
سیل گناه میچکد از چشمم

در من هزار حادثه زندانی ست
در من هزار فتنه ی شیطانی ست

رضا پیران - دهِ آذر

پ.ن:
1. سردرگمم. پریشانم. بریده بریده و قطعه قطعه ام. ابراهیمم، عزیزترینم، تو که زبان خدا را می فهمی ازش بخواه معجزه ای کند و این تکه ها را که هر کدام گوشه ای آش و لاش افتاده اند، جمع کند.
2. برایم عجیب و گاهی وقت ها ترسناک است که در این نزدیک به سی سال زندگی هر چیزی را که از تهِ دلم خواسته ام بالاخره روزی رو به رویم ایستاده و برایم دست تکان داده. تنها چیزی که کاملا و باز هم به گونه ای هراس آور، بسیار دورتر از اراده ی من، غیر قابل دسترس، عبوس، جدی، خشن و بی رحمانه کار خودش (من می گویم خودش، تو بخوان خدا) را می کند زمان است. و همین زمانِ وقوع حوادث است که آن ها را از حالتی به حالت دیگر تغییر می دهد. شوق را به ترس، امید را به حسرت، شبِ پاییزیِ مهربان نمکین را به شبِ پاییزیِ تاریکِ سوزناک، همه ی ضمیرهای عاشقانه ی مفرد را به ضمیرهای اخم کرده ی جمع و همه ی این ها را که گفتم به برعکسشان تبدیل می کند.
3. بیست و نه سالم همین دیروز تمام شد. برای همیشه. عجیب ترین روزِ تولد از بین این همه سال که رفتند و دیگر برنگشتند.
4. همان جایی را فشار داد که مطمئن بود با فشار دادنش دادم در می آید.
5. والعصر ...

زیر صدایت هم خط قرمز بکش

يكشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۶ ق.ظ

دنیا را آب برده

ما را خیالِ گیسوی تو


پ.ن:

جای "دنیا" بنویس شیراز، بنویس کتابفروشی کتابِ داستان، بنویس نمایشگاه کتاب، بنویس باغ ارم ... جای "گیسو" هم مختاری که اعضا و جوارحت را ردیف کنی اما چشم هایت را پر رنگ تر بنویس.

من رها کردم

يكشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۳۴ ب.ظ
وسط عمیق ترین حس ها، فقط باید خیره شوی به روبروت. فقط باید هی غرق شوی. هی دست و پا بزنی. نه برای رهایی، برای بیشتر غرق شدن! وسط عمیق ترین حس ها نمی توانی بنویسی، کلمات وا میروند، حسرت گره می خورد به شوق و ترس می پیچد به اندوه و لبخند هاج و واج می ماند وسط یک خیابان تاریک ساکت. صندلی صندلی نیست، تخت تخت نیست، چراغ بالای سرت چراغ بالای سرت نیست، تو خودت نیستی، او خودش نیست. باید بگذاری آب از سرت بگذرد. رها کنی. توفان که تمام شد بعد ببینی این حس عمیق چه بلایی سرت آورده، وسط توفان که نمی نشینند و خیال ببافند. وسط توفان یا باید فرار کرد، یا رها.

پ.ن:

عُق می زنم تمام خیابان را
و رنج های کهنه ی انسان را

خاتون دل و دماغ ندارم، همین بس است

جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۴۱ ب.ظ
گفتی دوستت دارم
و من باورم شد
این شیرین ترین فریبی بود که خوردم

این رسم ماست، از کفن آغاز می شویم!

جمعه, ۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۳۲ ب.ظ

با هم که بودیم همه چیز به مسخره و لودگی می گذشت. رفاقتِ بیست ساله مان که این ده سال آخر به هم تنیده تر شده بود، من و محمد را با همه ی اختلاف های ریز و درشتی که داشتیم کنار هم نگه می داشت. بین همه ی آشناها، خونی و غریبه، تنی و ناتنی، با محمد از همه ندارتر بودم. هیچ چیزِ پنهانی از هم نداشتیم. خودمان بودیم کنارِ هم. با این همه اگر از دایره ی تعریف های ساده ی زندگی و شوخی ها و لودگی ها خارج می شدیم میرسیدیم به سرزمین غریبه ها. نه او مرا می شناخت نه من او را می شناختم و درک می کردم. انتخابات هشتاد و هشت به موسوی رأی داد. توی آن داد و قال ها سعی می کردم کمتر ببینمش. آتشِ شیطنت ها که خوابید باز هم از اینکه ببینمش ترس داشتم. می ترسیدم کاملا غریبه شده باشد. غریبه نشده بود. محمد دوست داشتنی خودم بود. بعدها سر حرف که باز شد گفت توی هیچ تظاهراتی شرکت نکرده. همان بعد ها توی دلم لبخند زدم و گفتم می دانستم. چند سالی ست که از شیراز رفته. گاهی وقتی که می آید، می نشینیم سر سفره ی دل هم. امروز صبح زنگ زد. سه بار. بار آخر توی خواب و بیداری جوابش را دادم. گفت باید ببینمت.

زیر بید مجنون، کنار آبِ روانی نشستیم. بهم ریخته بود. شبیه آدم هایی که بهشان خیانت شده. پرسیدم خانمت خوبه؟ گفت "الحمدلله. تنها آمدم شیراز. بعد از نماز هم بر می گردم که روزه م خراب نشه." تنها آمده، وسطِ ماهِ رمضان، آن هم یک جوری که روزه اش خراب نشود، معلوم است که برای لودگی و حرف از ساده های زندگی زدن نیامده. بیشتر او حرف می زد. مستند فروشنده را دیده بود. شاکی بود. کفری. عصبانی. چند سالی ست که حس می کردم شک کرده اما حرف های امروزش خیلی جدی بود. مدت ها سرچ کرده بود. مدت ها فکر کرده بود. من از ذوق مرگی داشتم به خودم می پیچیدم اما خیلی طبیعی نشستم پای حرف های جدی محمد. می گفت از الان باید برای انتخابات بعد کار کنیم. کارِ چهره به چهره. می گفت آقای خامنه ای تنهاست. می گفت بی شرف های وطن فروش، می گفت خیانت، می گفت مغزم سوت می کشد، می گفت همه جا را پر کرده اند از شبهه به دین و سیاست و تاریخ و همه چیز، می گفت دام پهن کرده اند، می گفت نباید بگذاریم جنگ شود، می گفت باید کاری کرد ...

صدای اذانِ ظهر می آمد که مرا رساند خانه و خودش رفت ... لبخند از روی لب هایم محو نمی شد. با خودم فکر می کردم جنگ، آدم ها را بزرگ می کند؛ جنگ، آدم ها را جدی می کند ...

اتحادیه ابلهان

جمعه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۲۷ ب.ظ

این روزها گرفتارِ "اتحادیه ی ابلهان" جان کندی شده ام. تقریبا همه جا با خودم میبرمش؛ حتا اگر مطمئن باشم وقت خواندن ندارم. شب ها خوابِ ایگنیشس را می بینم؛ با آن قد بلند و هیکل زمخت و کلاهِ سبز و چشم های آبی و زردش.

پ.ن:

جان کندی وقتی کتاب را می نویسد با کلی شوق و ‌ذوق می رود سراغ ناشر. ناشر می گوید کتاب خوبی نیست. بعد از آن کتاب را برای هر ناشری می فرستد جواب همان است: "کتاب خوبی نیست، چاپش نمی کنیم!" جان کندی بعد از این اتفاق از شدت سرخوردگی یا عصبانیت یا افسردگی یا هر چیز دیگری خودکشی می کند! مادرش دو سال در شوک مرگ پسرش سرگردان بوده، بعد از آن دو سال، ۹ سال کتاب پسرش را سرِ دست می گیرد و سراغ تمام ناشرهای آمریکا می رود. یازده سال بعد از مرگ جان کندی بالاخره با پیگیری های مادرش یک نفر کتاب را می خواند و بعد از مطالعه در کمال ناباوری و اوج هیجان می گوید «امکان نداره این کتاب تا این اندازه خوب باشه!»

۲۵۰۰ نسخه از کتاب خیلی سریع به فروش می رسد و اتحادیه ابلهان یکی از کتاب های پر فروش آمریکا می شود. سال بعدش یکی از معتبرترین جایزه های کتاب آمریکا را ‌می برد و تمام منتقد ها از یک اثر فوق العاده تعریف می کنند و می نویسند: اتحادیه ابلهان در حقیقت ناشرانی بودند که با نپذیرفتن کتاب ما را از مجموعه آثار یکی از بزرگترین نوابغ ادبیات محروم کردند.

.

سه شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۳۳ ب.ظ

گفتم غمِ تو دارم! منتظر بودم پوزخند بزند و بگوید غمت سر آید. به قیافه ی مغرور و چشم های حق به جانبش می آمد. چند ثانیه ی بدون جواب که گذشت آهسته گفت: من هم!

لحظه ها

سه شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۳۷ ق.ظ

دلم کشیده که از لحظه های تک خطی و ساده ام بنویسم. انگار که دفترچه ی خاطرات. انگار که حرف زدن با گلِ شمعدانیِ سرخِ گوشه ی حیاط. انگار که ضبط کردن یک وُیسِ جدید برای تو و بعد مخفی کردنش لا به لای صفر و یک های گوشی و هیچ وقت ارسال نکردنش ...