دیر و دور

۶ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

بالا گرفته کار زیارت نرفته ها

شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۵، ۰۷:۱۱ ب.ظ
فردا اربعین است و تو امسال هم ایرانی و از لا به لای صدای اگزوز ماشین ها و خنده های دختر کارمند طبقه ی بالا و کار و پروژه و فیلم و موسیقی و بوتیک ها و مرکز خریدها و پارک شهرها و چیپس فلفلی و کفش آل استار و عطرهای فرانسوی، وبلاگت را به روز می کنی. بعد کمی دلتنگ حرم می شوی. نگرانی که این دلتنگی طولانی شود و به کار و پروژه و فیلم و موسیقی و چیپس فلفلی ات نرسی برای همین یک روضه پلی می کنی، بغض می کنی. شاید اشکی هم ریختی. از شدت عذاب وجدانت که کم شد، مدیا پلیر را می بندی و شیرجه می زنی توی صدای اگزوز ماشین ها و خنده های دختر کارمند طبقه ی بالا.

کم کنید اون درجه ی بخاری رو

شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۳۹ ب.ظ

باورتون میشه من کل پاییز و زمستون سال پیش رو توی اتاقی کار می کردم که بخاری نداشت؟! هنوزم زنده م!

با قلب پاره پاره و با سینه ای کباب

شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۰۶ ب.ظ

به قرارهای ننوشته پایبند نبودن یک جور بی رحمیِ موزیانه ای دارد. هیچ حکمی برای محکوم کردن تو وجود ندارد. هیچ قرار و مداری گذاشته نشده که حالا بیخِ خِر وجدانت را (حتا) بگیرد که هی فلانی، مگر تو قرار نبود این کار را نکنی، یا بکنی؟ هیچ سرزنشی از طرف هیچ کس نمی تواند دامان تو را بگیرد. فقط شاید یک نگاه! وقتِ رفتن، وقتِ گفتنِ جمله ی "خب دیگه، همه چی تموم شد"، وقتِ خداحافظیِ آخر، خیره که شدی به چشمانِ طرفِ مقابلت، سرت را که پایین انداختی و با عجله گفتی "دیرم شده، باید برم"، طرفِ مقابلت که سکوت کرد، دو سه قدم که برداشتی و بعد برگشتی و نگاهش کردی، نگاهتان که گره خورد به هم... همان نگاه. فقط شاید همان نگاه تا آخر عمر دامانت را بگیرد. مثلا هوا که تاریک شد. چراغ ها که خاموش شد. صداها که کم شد. خودت که ماندی با خودت. قبل از بسته شدن پلک هایت...

پ.ن:

ما را رها کنید در این رنج بی حساب!

عنوان ندارد

چهارشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۵، ۰۲:۰۷ ب.ظ

الهی نصیبتون نشه توی یه ظرف فلفلِ سبزِ شیرینِ آروم، یه دونه فلفلِ تندِ داغِ مسخره ی بی خودِ ظاهرسازِ لوسِ بی تربیت! اه!

این شب ها

جمعه, ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۲:۰۰ ق.ظ

شب ها. شب های پاییزی. سوزِ سرمایی که هنوز تازیانه نمی زند، فقط قلقک می دهد و گاهی گاز می گیرد. نه مثل سگ. مثل خرگوش. مثل مرغِ عشقِ دستی (1) . مثل علیرضای آبجی بزرگه. چای. بهارنارنج. ردِ نورِ کشیده شده تا ته پذیرایی. سکوت. خاطرات. دردِ ملایمی که پیچیده توی سرت. پلک های سنگین شده ات. ثانیه های کند و خسته ای که صدای کشیده شدن پایشان روی زمین تو را یاد بوفِ کورِ صادق هدایت می اندازد. (تنها تصویری که از بوف کور در ذهنت مانده) ثانیه هایی که دلت نمی آید با خواب قسمتشان کنی. ساعتِ یک و پنجاه و نه دقیقه. ویارِ رفتن روی پشت بام، چای خوردن و خیره شدن به خیابان روبرویی. طولانی شدن ویار. رها کردن لپ تاپ. رفتن.

پ.ن:

(1) مرغش را هم سر بریدی چه بهتر. میشود عشقِ دستی. عشقِ رام. از همان ها که کوچک گاز می گیرد. نرم گاز می گیرد. اذیت نمی شوی. نه اشکت در می آید، نه یک چیزی توی سرت، پشت لاله ی گوشت داغ می شود و سرخ می شوی. لبخند می زنی اما ریسه نمی روی. نمی دوی که نفست بند بیاید و بعد پخش زمین شوی و قاه قاه بخندی. از همان ها که سر به رسوایی نمی زند.

بازگشتِ لشکرِ رسانه ای

شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۴۱ ب.ظ

هو الحبیب

ویرایش 01 : شنبه 1 آبان 1395

سلام :)

تا دوشنبه (یعنی پس فردا) ظهر، متنِ کوتاهِ داستان خاطره ای می خواهیم با این ویژگی هایی که توی فایل پیوست برایتان ارسال می شود.

1. ایده خیلی مهمه
2. کار چاپ نشده باشه اما از کارهای انتشار یافته تون توی فضای مجازی ایرادی نداره استفاده کنید.
3. در صورت تصویبِ داستان، با شما قرارداد سه قسمتی بسته میشه و بابت هر قسمت 50 هزار تومان به شما تعلق می گیره.
4. می دونیم 50 تومن خیلی کمه اما جیبمون خالیه و سرمون پر از ایده های انجام نشده. گفتیم از یه جا شروع کنیم.
5. کار ان شاالله ادامه دار خواهد بود و قول ما اینه که داستان شما (در صورت تصویب) تبدیل به یک خروجی بسیار جذاب و دیدنی بشه، که البته اسم شما هم توی قسمت داستان نویس اثر درج شده.
6. یا جعفر بن محمد ایها الصادق علیه السلام ...

پ.ن:

بی لشکریم، حوصله ی شرح قصه نیست ...

دریافت فایل پیوست