دیر و دور

هر از چندی می آیم، نگاهی به سر و شکل کتابفروشی می کنم، با محمد تلگرافی حرف می زنم، خوش و بش می کنم، حالی عوض می کنم و می روم. انگار نه انگار که از اولش هم قرار بود این کار را با هم راه بیندازیم. انگار نه انگار که وقتی محمد گفت "بیا کتابفروشی بزنیم" گفتم "هستم رفیق، تا تهش." محمد از این هی امروز و فردا شاکی ست. حرفی نمی زند. پاری وقتی فقط می گوید "کم می آورم ها، نیایی کم می آورم رضا." من هم می گویم "می آیم. تو برو من بهت می رسم."

قبل از اینکه انگشت کوچیکه بشکند رفتم بهش سر زدم. کتاب جدید آورده بود. همان بین کتاب ها مشغول صحبت شدیم. گفت: "یه کار بکن توی این کتابفروشی، من دارم دلسرد میشما." نگاهش کردم. بی راه نمی گفت. ذوق آن اول های کار، شده بود خستگی و خاکِ کتاب که بدجوری می چسبد به حلقِ آدم. گفتم: "نشو، میرسم بهت." آه کشید. نفسش بوی خاکِ کتاب می داد. همین طوری که سرش پایین بود گفت: "تنهایی حال نمیده چیزی رو که قراره دو تایی باشه ادامه بدی ..." گفتم آخ! ... سکوت شد. نه او چیزی گفت، نه من گریه کردم!

  • رضا پیران

نظرات (۱)

مثل زندگی ...

تنهایی حال نمیده ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی