دیر و دور

ناز شصتت

يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۵، ۰۵:۰۳ ق.ظ

آخرین پله را هم بالا می‌روم. فریادِ جمعیت با صدای سوتی که توی سرم پیچیده مخلوط می‌شود. از کنار گوش راستم خون راه باز می‌کند و توی انبوه ریش‌های صورتم گم می‌شود. چکمه‌ی مرد می‌خورد توی صورتم. به زحمت از روی سکوی چوبی بلند می‌شوم. لبخند می‌زنم. جمعیت هنوز فریاد می‌کشد. دست هایم را با طناب می‌بندند و از دو طرف میکشند. می‌کشند. می کشند. درد می‌پیچد توی تنم. عرق سرد روی پیشانی‌ام می‌نشیند. تیغ از روبروی صورتم بالا می‌رود و به سرعت می‌نشیند روی بازوی راستم. به سمت چپ پرت می‌شوم. صورتم را روی رگهای دستم می‌کشم تا مبادا مردم خیال کنند حلاج ترسیده و رخ زرد کرده. جمعیت هنوز فریاد می‌کشد. پاهایم می‌لرزد. سرم گیج می‌رود. به تیر چوبی پشت سرم تکیه می‌زنم و بلند می‌شوم. سنگ بزرگی از میان جمعیت رها می‌شود و مستقیم به سرم می‌خورد. صدای شکسته شدن جمجمه‌ام را می‌شنوم. سرم را بالا نگه می‌دارم. خون روی چشم‌هایم را گرفته. لبخند می‌زنم. سنگ‌ها یکی‌یکی رها می‌شوند. به زحمت خودم را نگه می‌دارم که زمین نخورم. همین وقت‌هاست که تو می‌رسی. عطرت از میان بوی خون و عرق راه باز می‌کند تا مشامم. دنیا روی دور کند می‌چرخد. باد می‌پیچد میان زلفت. مو پریشان کرده‌ای. روبروی جمعیت ایستاده ای. راستِ قامت من. جمعیت ساکت شده‌اند. تو خیره شده‌ای به چشم‌هام. خم می‌شوی. تکه خشتی بر می‌داری. دستت می‌لرزد. قطره اشکی از چشمت می‌چکد روی خشت. پرتابش می‌کنی...

با زانو روی زمین می‌افتم. سمتِ چپِ قفسه ی سینه ام تیر می‌کشد. خشت را برمی‌دارم، می‌بوسم و های های گریه می‌کنم.

  • رضا پیران

نظرات (۷)

  • ...:: بخاری ::...
  • درد گرفت قلبم.
    پاسخ:
    کاش لااقل دستش نمی لرزید ...
    خیلی عالی
    یاد صحنه های آخر رمان "خرمگس" افتادم. بی شباهت نبود!
    آه ازین تکه خشت....
    از سنگ ها که کاری برنمی آید 
  • یه دوست ...
  • کاش لااقل اشکش نمیچکید و او نمیدید ...{ ناراحت}

    + نهاده قلبِ مرا در میان بازار وُ 
    گلوگرفته صدایی " حراج" می گوید ...

    بداهه {اشک}
    پاسخ:
    کاش لااقل جلوی چشمِ این همه رقیب، مو پریشان نمی کرد ...


    + همان دقیقه ی بعد از جنایتش مُردم
    که رفت بی من و حال از علاج می گوید ...


  • چشم به راه
  • یک آن ترسیدم ...
    زیادی حسش کردم :)


    زیبا بود
    خدا قوت
  • یه دوست ...
  • آفرین.. 

    اون بداهه برای من یه غزل شد..

    + نشانده بغض بزرگی ب جانم اما او
    به درد و گریه و زاری، علاج میگوید ...
    عوضی!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی