دیر و دور

فصل اول: وحشی بود ولی دوستش داشتم

سه شنبه, ۲ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۱۱ ب.ظ

طعم ترس می دهد آسیه

می ارزد به داشتنش؟

نمی دانم! وقتی هست به چیزی فکر نمی کنم. یک سوز سردی از سر و دستش شُرّه می کند. انگار کن چلّه ی زمستان. من فقط می لرزم آسیه. دهنم خشک می شود. آرام آرام ترس می آید. فکر کنم از چشم هایش می ریزد. من تا بحال چشم هایش را ندیده ام اما فکر نمی کنم این همه ترس از جای دیگری جز چشم هایش بریزد. دیشب چراغ ها که خاموش شد گریه کردم ...

مرد گُنده! کسی که از عروسک نمی ترسد.

عروسک نیست. مجسمه ست. مجسمه ی سنگی.

خب رهاش کن

بارها تلاش کرده ام. بارها ... نمی شود ... همین که ازش جدا شوم دلم براش تنگ می شود. باور می کنی؟

دوستش داری؟

من باید بروم

کجا؟

خداحافظ

خداحافظ
  • رضا پیران

نظرات (۱)

  • ...:: بخاری ::...
  • بیا از این مجسمه حرف نزنیم با کسی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی