دیر و دور

دهان سرویس

سه شنبه, ۷ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۳۵ ب.ظ
چهار تا مخزن مایعِ آبیِ کم رنگ با آمپولِ فلزیِ اندازه ی یک کفِ دست و سوزنِ کج، خالی کرد گوشه گوشه ی دهانم. فکِّ پایینی داشت سنگین می شد. زبانم یَله کرده بود سمت راست دهانم. پیامک دادم سمت راست صورتم دارد بی حس می شود. پیامک دادم تا الانش که زنده ام و به خیر گذشته. پیامک دادم راستی، خانم منشی چقدر گرفت؟ عدد را که دیدم سمت چپ صورتم هم بی حس شد. از قورت دادنِ آبِ دهانم اکراه داشتم. با ته مانده ی لیوانِ آبی که دکتر قبل از رفتنش سمتم دراز کرده بود، دهانم را آب کشیدم. سمت راست صورتم سنگین شده بود. دندان هایم را به هم کشیدم. بی حسی داشت چیره می شد. نیم نگاهی به وسایل دکتر که به سبکِ شکنجه های هالیوودی، چیده شده بود روبرویم انداختم. به حق تشابهی عجیب با شکنجه داشت. شکنجه گر چند دقیقه ای تو را با وسایلی که تیزی و ترسناکی و درد را توی حافظه شان ضبط کرده اند تنها می گذارد که اولین ضربه اش را تا مغز استخوانت فرو بنشاند؛ ترس. آب دهانم را به زحمت قورت دادم. دکتر رسید. چهره اش بیست و چند سالهبود . تهش سی ساله. موسیقی را پلی کرد. صدای خانمی بود. از آن نسل خواننده های زنی که صدایشان مالی نیست و به ضرب عشوه و نازی که انداخته اند توی گلویشان مخاطب می خرند. یاد سفرهای جاده ای و نیمه شب های توی اتوبوس افتادم. کمی از استرسم کم شد. بی حرف دهانم را باز کردم. ترسناک ترین وسیله ی شکنجه را برداشت. فرو کرد. صدای شکسته شدن دندانم را می شنیدم. وسیله را عوض کرد. این بار نمی دیدم کدام یک را برداشته. دوباره فرو کرد. احساس می کردم نوکِ تیزِ مته ای که دستش است دارد فکم را سوراخ می کند. چشم هایم را به هم فشار دادم. خون همه ی دهانم را گرفته بود. یک گاز برداشت و فشار داد کنار دندانم. گاز را دور انداخت. گاز بعدی را گذاشت همان جا که خونِ لثه ام مزاحم کارش نشود. صدای شکسته شدن دندانم می پیچید توی سرم. دستیارش را صدا کرد. گفت مثلثی را بیاورد. گفت بد پیله ست دندانش. گفت چون قبلا عصب کشی شده بوده مقاومتی ندارد. چند قطره خون از دهانم فوران کرد بیرون. دستیارش لبخند زد. گفت تمام شد. نخ و سوزن را برداشت. سوزن هلال بود، عینِ ماه. بخیه زد، بخیه زد، بخیه زد ... بیست دقیقه ای طول کشیده بود. گفت گاز را فشار بدهم. گفت تف نکنم. چند تا توصیه ی دیگر هم کرد که همه را یادم رفته. بعد رفت. دستیارش هم رفت. من مانده بودم و میزی که رویش دندانم را می دیدم و وسایل شکنجه را. زن همچنان می خواند. قری تر از همیشه. نمی دانستم باید بروم یا نه. با دستمال خونآبه هایی که از کنار لبم بیرون می ریخت را تمیز کردم. پیش بند پلاستیکی را از دور گردنم باز کردم و رفتم.
  • رضا پیران

نظرات (۱)

  • آنارم (این روزها...)
  • آآخخخ
    چقدر درد داشت این متنه

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی