دیر و دور

بیا جمع کنیم بریم

جمعه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۵۸ ق.ظ

از یک جایی دیگر اداش را در آوردیم. می فهمی چه می گویم؟ نبودیم دیگر. از همان جا باید می گفتیم خداحافظ عزیز دلم. توی چشم دنیا زل می زدیم می گفتیم ما کشیدیم کنار. نمی فهمی. خدا به سر شاهد است که نمی فهمی. خیال می کنی نصف شبی به سرم زده کلمه ببافم کنار هم. حق هم داری. دست این جماعتی که این جا را می خوانند گرفته ام و میگردانمشان توی هزار تا کوچه ی تنگ و ترش که راه خانه را یاد نگیرند. که نفهمند چی شد از این جا سر در آوردند و سر رشته ی ماجرا کجا بوده و تهش قرار بود به کجا برسد. حرف را میریزم توی یک بغل ایما و اشاره و چشم و ابرو آمدن که تهش فقط بگویند خبرهایی بود اما ما که نفهمیدیم، تو فهمیدی؟ نفهمیدی. به موت قسم که نفهمیدی.

  • رضا پیران

نظرات (۲)

  • یادتون میاد...
  • ...القصه سرتونو درد نیارم همیشه اخرش میگفد اما هنوزم خیلی دلخوشی دور و برمون هست بشرطی ک ببینیمشون.
    اما خب شاید تعلق و دلبستگی آدمیزاده جماعت به گذشته برا همینه که گذشته!
  • فروشگاه مواد غذایی برادران پیران :)
  • همین میشود دیگر وقتی کرکره دکان پیران در مجازستان کساد میشود عاقبتش سردر یک فروشگاه مواد غذایی در مسیر روزانه اتوبوسهای خطی خودش میشود یک پُست ثابت روزانه که یک بار صبح یک بار شب لایک می نمایمش :)

    +روز جوان برای آنها ک یکی چندتایی های لایت جوگندمی دارند هم میشود ک مبارک شود.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی