دیر و دور

طوفانِ بعد از آرامش

يكشنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۲۰ ق.ظ
یک پروژه ی پدر مادر دار را تمام کرده ام. همه ی انرژی و خواب و خوراکم را گرفته بود. تمام که شد و دکمه ی ارسال را که زدم، کرخت شدم. لبخند مسخره ای روی لبم نشست. ضربان قلبم پایین و پایین تر آمد. بدنم جمع شد و پلک هایم همین پشت لپ تاپ نزدیک بود بیفتد که گوشی تلفن همراهم زنگ زد. گوشی را که برداشتم یک نفر از پشت تلفن داد می زد که کار ما چی شد پس؟ چرا این همه طولش می دی ...
تازه یادم می افتد به کار این بنده ی خدا. ضربان قلبم بالا می رود. چشم هایم باز می شود. باز تر حتا. رو می کنم به دنیا و تفی می اندازم. نرم افزار فتوشاپ را باز می کنم و قوز می کنم پشت سیستم.

پ.ن:
روز و روزگار گذشت. سختی ها کم و کم تر شد. کرخت شدم. لبخند مسخره ای روی لبم نشست. ضربان قلبم پایین و پایین تر آمد. بدنم جمع شد و پلک هایم همین که داشت سنگین می شد، یاد تو افتادم.
  • رضا پیران

نظرات (۵)

میفهمم ! کاملا ...

یاد تو در دل من طوفان بپا میکنه...

  • ...:: بخاری ::...
  • چی می گفت؟
    می گفت فاذا فرقت فانصب
    خدا قوت
    حتمی از آن موق تا الانم سر یکی از همان پروژه های با اصل و نسب هستید...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی