دیر و دور

طبقه بندی موضوعی

خنده هات غزل بود، گریه هات مثنوی

چهارشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۷، ۰۳:۵۹ ب.ظ
نشسته ای روی مبل و اخم کرده ای. دوباره سلام می کنم و دوباره با سردی جواب می دهی. میل های بافتنی توی دستت می لرزد. داری شال گردن خاکستری مرا بلندتر می کنی که به سوزِ زمستان برسد. می پرسم اتفاقی افتاده؟ انگار که منتظر بودی من این سوال را بپرسم سرت را بالا می گیری و می گویی: "رضا من نمی تونم شعر بگم، نمی تونم. می فهمی؟" می خندم. می نشینم پایین مبل، زل می زنم توی چشم هات و می گویم "چی شده؟" یک کاغذ مچاله شده دراز می کنی سمتم و می گویی: "من بلد نیستم شعر بگم. از صبح تا حالا دارم زور می زنم همین اراجیفی شده که می بینی. حتا شام هم درست نکردم." تازه می فهمم چه اتفاقی افتاده. قضیه مربوط به شعری ست که صبح، قبل از رفتن با ذوق برات خواندم و کلی از شاعرش تعریف کردم. کاغذِ مچاله شده را باز می کنم و خیره می شوم به کلماتی که خط خورده اند. کاغذ را تا می کنم، می بوسم و می گذارم توی جیبم. دستت را می گیرم و می گویم: "بخند." نمی خندی. می گویم: "جانِ رضا بخند بانو." کجکی لبخند می زنی. قلقلکت می دهم و تا صدای خنده ات همه ی خانه را پر نکند دست بر نمی دارم. می آیی پایین، می نشینی کنارم. سر می کنم توی گوشت و می گویم: "این بهترین غزلی بود که تا حالا شنیده م. بی نظیر بود بهارکم، بی نظیر." می خندی و می گویی دیوانه. می گویم "این رباعی کوتاهت هم قشنگ بود ولی آن غزل یک چیز دیگر بود." بلند بلند می خندی. خودم را رها می کنم بین خنده هات. نفس می کشم توی عطر ساده و مهربانی که از چشم های خرگوشی شده ات تا چشم های نم گرفته ام کشیده می شود. ببین چه شبِ شعری راه انداخته ای بهاربانو؟ آن وقت می گویی من شاعر نیستم؟
  • رضا پیران

نظرات (۱)

وااای عالی بود...عالی....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی