دیر و دور

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب در آبان ۱۳۹۸ ثبت شده است

شب/ح

دوشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۸، ۰۱:۲۷ ق.ظ

پلکم را که روی هم می گذارم شروع می شود. سیل فکر و‌ فکر و ‌فکر. انگار که پشت سدی از بی خیالی جمع شده باشند و همین حالا که بعد از ساعت ها کار و گرفتاری سرت را روی بالش گذاشته ای سد شکسته باشد و تو غرق شده باشی. فکرهای تو ‌در تو، بدون سر رشته، بدون نتیجه، بدون اقدام، فکرهای هر جایی ... همین که به یکی شان می گویی خب بی خیال، یا حوصله ی تو یکی را ندارم، فریاد هزار تاشان بلند می شود که من را چه می کنی؟ به من هم می خواهی بگویی بی خیال؟ حوصله من را هم نداری لعنتی؟
شب، سیاه چسبنده ی خفه کننده ای می شود که آن قدر جیغ می کشد تا خوابش ببرد. شب، همسری می شود که تمام روز پشت سرت دویده و تو بی اعتنا به او با آدم ها حرف زده ای و بلند خندیده ای و ‌کتاب خوانده ای و با مشتری ها گرم گرفته ای و از این کار به آن کار پریده ای و او تمام مدت حرف هایش را قورت داده و گلویش ورم کرده از حرف های نزده و حالا، با ته مانده ی جانت رسیده ای خانه، سرت را گذاشته ای روی بالش، او را دیده ای پشت سرت و گفته ای تو اینجا بودی؟ او هم فریاد و اشک را ریخته توی تمام حرف های قورت داده شده اش. و تو انگار دهانت را دوخته باشند.
شب است. با همه ی زیبایی و خوفش. با همه ی نجابت و فریبندگی اش. با همه ظرافت و شکنندگی اش. با همه ی رازهایش. با همه ی قصه هایش. شب است. شب.