دیر و دور

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۸ ثبت شده است

گفتی که صبور باش، هیهات!

چهارشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۸، ۰۲:۲۱ ق.ظ

مثل یک خواب ترسناک، یک کابوس سخت که می دانی واقعی نیست و بالاخره تمام می شود، می دانی خواب می بینی و فقط باید منتظر بمانی، اما باز هم می ترسی، عرق روی پیشانی ات می نشیند، نفس نفس میزنی و آخرش هم با فریاد از خواب می پری. 

.

شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۸، ۰۹:۴۸ ب.ظ

توضیحی شده ام! دلم می خواهد برای هر چیزی منطق پیدا کنم. حتا برای بی منطق ترین و بی شعورترین احساساتم. دلم می خواهد شرح بدهم همه چیز را. ذهنم پر از عدد شده. هر کالایی را می بینم دنبال کارکردش میگردم و اگر به کاری نیاید به نظرم دور ریختنی ست. آخر هر حرفی، هر متنی و هر اتفاقی از خودم می پرسم "خب که چی؟" حال و روز ترسناکی ست. کمتر پیش میاید ذوق زده شوم، از ته دل بخندم و دل سیری گریه کنم. قانون را استثناء کامل می کند، نظم را آشفتگی و این وضعیت پوکر فیس مرا تو! حالا هی ابرو کج کن و بگو چرا مرا دوست داری؟ که من برای هزارمین بار بگویم نمی دانم و تو بهت بر بخورد که برای چی در جواب سوالت داشتنی هایت را ردیف نکرده ام! این داشتنی ها را -کم و زیاد- همه دارند، آن چیزی که جز تو هیچ احدی در این عالم ندارد، اکسیر دلدادگی ست، افسون مجذوب شدن، سمّ دوستم بداری! تو تنها جادوگر دنیای مردی هستی که هیچ اعتقادی به جادو ندارد.

در این مخروبه ی پر از رنج، عیار آدم به نوع دردی ست که توی گنجه ی دلش پنهان کرده. برای من که غم بازم، برای من که چراغ به دست می گردم دنبال آدمی که دردش از شکم و زیر شکمش بالاتر رفته باشد، تحمل این روزها و آدم های اطرافم سخت شده، خیلی سخت. عصبی شده ام. گمان می کنم دارم می گندم.