دیر و دور

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

اولین بار بین شیارهای انگشت اشاره ی دست چپم پیداش کردم و چون یک لباس سفید بلند تنش بود خیلی طول کشید تا متوجه شوم کسی که دارد داد میزند "آهای، من اینجام" دقیقا کجای این سرزمین پهناور انگشتی نشسته.


انگشت هایم را کرده بودم توی گوشم که صدای بوق ماشین ها را نشنوم. همین طور که محکم فشار می دادم صداش همه ی گوشم را پر کرد.

نرم بود صداش.

انگشتم را گرفتم جلوی چشمم. پیداش نکردم. با ذره بین نگاهش کردم. داشتم دنبالش می گشتم که دیدم یک گوشه نشسته و دارد ریز ریز می خندد.

نرم بود خنده هاش.

از آن روز با هم دوست شدیم. گاهی انگشتم را توی آب می کنم که بتواند همه ی آن خیس های سرد را ببیند. یا وقتی می روم پارک انگشتم را می کنم توی چمن ها و می گویم نفس عمیق بکش. وقتی می خوام اذیتش کنم انگشتم را میکنم توی ظرف عسل و وقتی می خوام قلقکش بدهم انگشتم را می کشم روی پوست درخت کاج. آن قدر می خندد که اشک هاش در می آید.

اشک هاش هم نرم است. مثل خنده هاش و صداش.

شما هم امتحان کنید. شب ها قبل از خواب گوشتان را بگیرید و یک جایی وسط آن سکوت مخملی، بگردید دنبال صدایی که می گوید آهای، من اینجام.

 

هی پسر، الکی باد نکن!

شنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۸، ۱۰:۴۵ ب.ظ

همین حالا که بعد از روزها فشار و سختی رسیده ام به آرامش، همین حالای بعد از عسر، همین حالای غرق در یسر مینویسم تا فراموش نکنم: چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند.

الدنیا دار بالبلاء محفوفه

جمعه, ۳ خرداد ۱۳۹۸، ۱۰:۲۹ ب.ظ

 برآیند که بگیری متوجه می شوی همه اش رنج است. آن گوشه کنارها خوشی های ریزی به نام "تو" هم ریخته که البته قابل چشم پوشی ست.