دیر و دور

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

کاش یک روز برق برود و پشت سرش را هم نگاه نکند

جمعه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۳:۳۱ ق.ظ

گاهی، هر قدر هم تلاش کنی، درک نمی کنی. نمی فهمی چرا آقای فلانی باید این همه وقیح باشد. نمی فهمی این شدت کینه از کجای این هفتاد و چند کیلو می آید. نمی فهمی خانم فلانی چرا این همه مرد است. یا آقای فلانی چرا این همه زن است. نمی فهمی چرا این همه آدم، آدم نیستند. روزگار عریانی شده. این که می گویم هر قدر تلاش کنی، درک نمی کنی آدم ها را، از این جهت نیست که آدم ها عمق پیدا کرده اند و پیچیده شده اند. کاملا برعکس. لحظه ها عریان شده اند، هیچ راز و رمزی نمانده. همه ی راز و رمز ها، همه ی پیچیدگی ها، همه ی ناشناخته هایی که باید شکوفا می شدند و عطر راز آلودِ خالقشان همه ی دنیا را پر می کرد، فدای زندگی در عصر ارتباطات و اطلاعات شده اند. ارتباطاتِ سطحیِ آدم هایِ سطحی.

پی نوشت:

بعد خودت را می بینی اسیر همین ارتباطاتِ سطحی، بعد خودت را می بینی بسیار کم عمق. بعد از خودت، از این زندگی، از این دنیای پر از سیم، از این همه صفر و یک که تا خرخره ات را پر کرده و تو زنده ای بدون اینکه بتوانی نفس بکشی، بی زار می شوی.

خدا خودش دونسته که به خر، شاخ نداده!

دوشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۲۸ ب.ظ

از فکر اینکه ظلمی در حقم شده و منِ مظلوم دستم به جایی بند نیست، مغزم داشت منفجر می شد. سرم پر از تصویر شده بود از اویِ ظالم و خودِ مظلومم و فکر و خیال. ترکیب این ها در سرم، معجونی می ساخت که قُل قُل می زد و از روش دود بلند می شد. معجونِ جنون. عصبانی بودم. نشستم همه ی راه ها را بررسی کردم که چطور به اویِ ظالم صدمه بزنم. دستم می رسید آسمان ابری می کردم و صاعقه می زدم به سرش. یا از کار بی کارش می کردم. یا بالا سری اش می شدم و توی جلسه ای که همه ی گنده های کشور بودند، تحقیرش می کردم. غرقِ فکر و خیال، سرِ بزنگاهِ نفرین که رسیدم، دستم که از همه جا کوتاه شد و خواستم آه بکشم و بسپارمش به صاحب این ایام، چشمم خورد به جانمازی که روبروم باز بود. از خودم بدم آمد. سر سجاده بغضم گرفت. یک لحظه همه ی تصویرهای توی ذهنم کم رنگ شد. دست به دعا بلند کردم که رفیقا، معبودا، حضرتِ پروردگارا، اگر ظلمی کرده ازش بگذر. باز هم بغضم گرفت. باز هم از خودم بدم آمد. به لکنت دعا را عوض کردم که خدایا، عزیزا، دلبرا، بیست و چند سال از عمرم با نمک به حرامی گذشت، نمک خوردم و نمک دانِ سفره ات را شکستم و قاه قاه خندیدم، بیست و چند سال از عمرم به ظلم گذشت، بیست و چند سال از عمرم، همه بودند الا تو. غلط کردم.

پی نوشت:

حضرتِ بالا بلند، شکرت برای قدرتی که ندارم. شکرت برای چهره ی خیلی زیبایی که ندارم. شکرت برای ثروتی که ندارم... که اگر همه ی این ها باشد و تو نباشی... آخ، فکرش را هم نمی توانم بکنم چه بلایی سر خودم و مردم می آورم. حضرت بالا بلند، آنی و کمتر از آنی مرا با نعمت هایی که بهم دادی تنها نگذار. آنی و کمتر از آنی مرا به خودم وامگذار که در زمین فساد می کنم و خون ها می ریزم!

خر سواری

شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۲۸ ق.ظ

ظاهر شهرزاد را با یک قصه ی عاشقانه ی سطحِ چندِ لوس، بزک کرده اند و البته کارگردانی فوق العاده ی جناب فتحی و بازی خیلی خوب علی نصیریان و بقیه! اما در باطن شهرزاد فیلمی شدیدا سیاسی و انتقادی به وضع فعلی کشور است. گراهایی برای مقایسه داده می شود که اگر بیننده خیال می کند ضعف کارگردانی ست، باید بگویم بیننده کاملا در اشتباه است. گشت ارشاد از آن گراهاست که بعید است کسی نداند آن روزگار برعکس این روزگار، امنیه وظیفه ی به جهنم بردن جوانان را داشتند و گیر دادن امنیه به دختر و پسر توی ماشینِ کنار خیابان که "چه نسبتی با هم دارید" چرت است. علی نصیریان مخالف هر تجددی، دارای گرایش های دینی، دارای سلایق سنتی، در مقابل تجددخواهانی که خودشان را در بند سنت می بینند. لازم نیست بگویم که زن در سینما نماینده ی یک ملت است و اسیر شدن شهرزاد برای فرزندآوری در خانه ی بزرگ آقا و رهایی او چه معنایی می تواند داشته باشد.

شاید یک زمانی فیلم را با دقت نگاه کردم. شاید ریز شدم روی این سریال (آن هم فقط به جهت استقبال عمومی از آن، نه ساختار و هنر و قصه و همه چیزی که شهرزاد ندارد) شاید وقتی که باز نمی گردد را فدای دیدن دوباره ی این سریال کردم. فی المجلس روبروی آینه ی اتاق می ایستم و برای چندمین بار به خودم تذکر می دهم رسانه خرِ چموشی ست که اگر افسارش را رها کنی و به خیالِ خامِ خوشی و تفریح پشتش بنشینی، سر از ناکجا آباد در می آوری. فی الواقع عده ای کنترل از راه دور بسته اند به این خر و تو بی آن که بدانی به ناکجاآباد کشیده می شوی. من از این که بر خری بنشینم و افسارش را رها کنم احساس خوبی ندارم. کاش شما هم احساس خوبی نداشتید که لااقل، اگر حالای جنگ و درد و شهید و استکبار و مبارزه، دلتان کشید وقتتان را حرامِ خر سواری کنید، افسارش را محکم بچسبید.

اول تو قطع کن!

چهارشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۵:۴۶ ب.ظ

نمی دونم چی شد که این شکاف افتاد بینمون. یعنی حدس می زنم اما خب منطقی نیست. از یه تلفن شروع شد. کی باورش می شه؟ یعنی امواج تلفن این همه قویه؟ تو تلویزیون نشون می داد که با امواج تلفن یه تخم مرغ رو آب پز می کردن. شاید مغز اونم آب پز شده. شاید یه گوشه هایی از خاطراتش آب پز شده. کی فکرشو می کرد اون تَرَک ساده تبدیل بشه به یه شکافِ عمیق؟ اوایل فقط یه خط بود. افتاده بود بینمون و تکون نمی خورد. نه من می تونستم برم اون ورِ خط، نه اون میومد. خداییش یه بار هم پاشو گذاشت این ورِ خط اما زود پا پس کشید. گفتم بیا، گفت می خوام بیام اما با دلم چیکار کنم؟ دیگه هیچی نگفتم. نگفتم دلت مال منه. نگفتم اون جوری که تو دلت رو بغل کردی من حسودیم میشه. نگفتم دل بده به دلم. نگفتم چهار صباح دیگه تو می مونی و حسرت به دل. هیچی نگفتم اما نشستم اون بر خط - عوضِ اینکه برم پیِ خوشی - با نیشِ باز زل زدم به چشماش. می خندید اما نه مثل همیشه. ادا بود. منم خسته شدم. دیگه نخندیدم. پاری وقتی فقط آه می کشیدم. یه روز دیدم گریه می کنه. بلند شدم برم سمتش دیدم از این جا که من نشسته م تا اونجا که اون گریه می کنه یه شکاف افتاده به ایـــــــــــــــن عمق! نمی دونم چی شد که این شکاف افتاد بینمون. با یه تلفن؟ کی باورش می شه؟

عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

چهارشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۰۳ ق.ظ

مادرم وقتی توی قنوت گریه می کند و اشکش می چکد کف دستش، خانه را بوی مطبوع خاکِ باران خورده پر می کند. ریه ی آدم جلا می گیرد. گاهی وقتی امتحان کنید. بریزید کف دستتان اشک ها را، بکشید به صورتتان، بعد عمیق نفس بکشید ...

هر از چندی می آیم، نگاهی به سر و شکل کتابفروشی می کنم، با محمد تلگرافی حرف می زنم، خوش و بش می کنم، حالی عوض می کنم و می روم. انگار نه انگار که از اولش هم قرار بود این کار را با هم راه بیندازیم. انگار نه انگار که وقتی محمد گفت "بیا کتابفروشی بزنیم" گفتم "هستم رفیق، تا تهش." محمد از این هی امروز و فردا شاکی ست. حرفی نمی زند. پاری وقتی فقط می گوید "کم می آورم ها، نیایی کم می آورم رضا." من هم می گویم "می آیم. تو برو من بهت می رسم."

قبل از اینکه انگشت کوچیکه بشکند رفتم بهش سر زدم. کتاب جدید آورده بود. همان بین کتاب ها مشغول صحبت شدیم. گفت: "یه کار بکن توی این کتابفروشی، من دارم دلسرد میشما." نگاهش کردم. بی راه نمی گفت. ذوق آن اول های کار، شده بود خستگی و خاکِ کتاب که بدجوری می چسبد به حلقِ آدم. گفتم: "نشو، میرسم بهت." آه کشید. نفسش بوی خاکِ کتاب می داد. همین طوری که سرش پایین بود گفت: "تنهایی حال نمیده چیزی رو که قراره دو تایی باشه ادامه بدی ..." گفتم آخ! ... سکوت شد. نه او چیزی گفت، نه من گریه کردم!

یه روزی بهم بگو، خب؟

سه شنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۱۱ ب.ظ
چند قدمی که جلوتر رفت، سرش را برگرداند، اخم شیرینی کرد، به چهره ی خسته ی موسی خیره شد، عرق از پیشانی اش پاک کرد و آرام گفت: "موسی! این همه نق نزن." موسی خیره شده بود به دست های خونی اش. هنوز خونِ چسبیده به دست هاش گرم بود. دستش می لرزید. نتوانست جلوتر برود. یک جورِ غیر منتظره ای فریاد کشید: "چرا کُشتیش؟" خضر گفت: "من آنچه کردم از ناحیه ی خود نکردم، بلکه به امر خدا بود..." موسی سرش را انداخت پایین. نمی فهمید. نمی فهمید. نمی فهمید ...

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۲۷ ب.ظ

+ ببین داشتم فکر می کردم وقتی می خوابیم اگه وارد یه دنیای دیگه می شدیم چه کیفی داشت. نه؟

_ اینطوری دیگه هیچ وقت نمی خوابیدیم! خسته می شدیم که! یعنی تا خسته می شدیم تو این زندگی و چشمامون به هم می رفت، باید دوباره خسته می شدیم تو اون زندگی!

+ آره، ولی فرصت داشتیم دو بار زندگی کنیم.

_ بعد اون وقت خدا به کدوم یکی مون جایزه می داد کدوم یکی مون رو محاکمه می کرد؟ میانگین می گرفت؟ استغفرلله، بگیر بخواب

+ من اگه می تونستم توی یه دنیای دیگه هم باشم ...

_ چی شد؟ چرا ساکت شدی؟

+ هیچی ...

_ بعد اگه یه نفر خودش رو می کشت چی می شد؟ دیگه هیچ وقت نمی تونست بخوابه؟ یه جونه می شد؟

+ همه می خوابیدن اون بیچاره نگاهشون می کرد.

_ کسی که یه بار خودش رو کشته می تونه دوبار هم خودش رو بکشه. خصوصا اگه همه بخوابن و اون بیچاره مجبور باشه نگاهشون کنه. راستی قتل چی؟ اگه یه نفر یه نفر دیگه رو بکشه چی؟

+ میره اون دنیا به رفیقاش می گه پدرسگ بد جوری منو کشت. شایدم بگرده یه نفرو اجیر کنه، بخوابه بره اون قاتله رو بکشه.

_ مگه فقط دو تا دنیاست؟ من فکر کردم به تعداد آدمای دنیا، دنیاست!

+ هر کی یه دنیای مخصوص خودش؟ اوهوم، شاید ...

_ چرا ساکت شدی؟

+ هیچی

_ ولی اون جوری دیگه خیلی خر تو خر می شد. فکر کن بعد از مدت ها یه نفر میومد کشف می کرد فقط دو تا دنیاست و اونی که فکر می کنید دنیای خودتونه دنیای خودتون نیست و شما وقتی می خوابید فراموشی می گیرید و بیاید این دارو رو بخورید که فراموشی نگیرید.

+ اون وقت یا قاتلا دوباره راه میفتادن مقتولا رو بکشن یا برعکس. اونجوری که بشر منقرض می شد. اصلا این قصه ی قتل از کجا اومد؟ من داشتم به چیزای خیلی قشنگ تری فکر می کردم...

_ به چی مثلا؟ بگیر بخواب دیوونه فردا هزار تا کار داریم. راستی چی می خواستی بگی اون اولا؟ اصلا برا چی این قصه رو شروع کردی؟

+ هیچی. شب بخیر

_ شب بخیر عزیزم

دو هفته پیش انگشتِ کوچکِ پایِ راستم شکست و پایم تا یک وجب بالای مچ رفت توی گچ، تا من یاد بگیرم:
1- سلامتی امانت خداست، باید امانت دار بود.

2- گاهی برای خدا باید نشست و پای راست را انداخت روی پای چپ و کمپوت آناناس نوش جان کرد تا استخوان ها زودتر جوش بخورند.

3- نشستن و هیچ کاری نکردن سخت ترین کار دنیاست!

پی نوشت:

1- حضرت حق! شکرت برای انگشت کوچک پاهایم، برای انگشت کوچک دست هایم، برای ناخن هایم، برای بزاق دهانم، برای دندان های هفت و هشت، برای لاله ی گوشم، برای مژه ی چشمم ... حضرت حق! شکرت برای نعمت های بزرگی که منِ کوچک، کوچک می بینمشان.

2- دو هفته ی دیگر هدیه ی خدا به بنده ی کمترینش بود برای مرور خودش، برای مرور درس هایی که باید بگیرد و احتمالا نگرفته. امروز، بعد از دو هفته، سر خوشِ خیالِ رها شدنِ بند از پایم، رفتم پیش پزشک و عکس را نشان دادم و جناب فرمودند پنجاه درصد بیشتر جوش نخورده و برو تا دو هفته ی دیگر!

3- اللهم اشف کل مریض علی الخصوص مریض مورد نظر، که انگشت شکسته ی پای راستش، کوچک ترین، بی ارزش ترین و ساده ترین مرض اوست!


نقطه

دوشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۴۷ ب.ظ

وقتی خوب بودن این همه راحته چرا خوب نیستی لعنتی؟!